#آخته_پارت_190


گلویم از فریاد درد می‌کرد و می‌سوخت. همه با تعجب فقط نگاهم می‌کردن، باز موجی از آن سردرد عجیب به سرم رسوخ کرد. این بار با تنفر بسیار گفتم:

- شما هیچ حقی توی زندگی من ندارین!

علی دیگر مجالی نداد و مهدی را کنار زد دست‌اش را بالا برد که چشم بستم؛ اما سیلی به روی صورتم فرود نیامد. چشمانم را که گشودم دیدم سیلی نصیب مهدی شد. چون جلویم ایستاده بود و علی ناخواسته او را هدف قرار داده بود. صدایی از کسی بیرون نمی‌آمد. هر سه نفر نفس‌نفس می‌زدیم؛ علی کاملا پشیمان به مهدی نگاه می‌کرد خواست حرفی بزند که از موقعیت استفاده و از کنارشان عبور کردم. با عجله بقیه را هم پشت سر گذاشتم و به اتاقم پناه بردم. گونه‌هایم از عصبانیت کز کز می‌کرد. نفس‌هایم مقطع و دستانم لرزان بود. صدای صحبت می‌آمد ولی من چیزی نمی‌شنیدم! آنقدر پشت در نشستم که صداها همه خاموش شد. علی حق نداشت در زندگیم دخالت کند، مهدی حق نداشت بالا بیاید و... سردرد امانم را برید. دستانم را بالا بردم و دو طرف سرم نگه داشتم بلکه اندکی از آن درد مخوف کم شود؛ اما انگار خبری از آرامش نبود درد به حدی زیاد شده بود که حس می‌کردم به جای اشک از چشمانم خون می‌بارد! برخاستم و سرم را در تشک تخت فرو بردم و شروع کردم به جیغ کشیدن هیچ دلم نمی‌خواست صدایم را آنها بشنوند. آنقدر این کار را ادامه دادم که نفس کم آوردم و بی‌حال کنار تخت افتادم. هنوز سرم درد می‌کردم. به سقف خیره شدم با یادآوری مسکنی در کیف پولم به سمت کوله‌ام رفتم و هرآن چه در آن بود را روی زمین پخش کردم. بعد از خوردن مسکن کم‌کم از شدت درد کم شد و توانستم اندکی آرام شوم. بعد از گذشت مدتی به سمت گوشی‌ام رفتم و به ریحان گفتم سر کوچه بیاید. لباس‌هایم را عوض کردم و با گوشی و کوله‌ام منتظر شدم ریحان بیاید. انتظارم داشت طولانی می‌شد که ریحان به گوشیم زنگی کوتاه زد. نگاهی به بیرون از اتاق کردم خبری از کسی نبود. کوله‌ام را روی دوشم صاف کردم و به سرعت خارج شدم. کفش‌هایم را که می‌پوشیدم کسی در حیاط هم نبود. کجا رفته بودند که خبری از هیچ کس و هیچ چیز نبود؟ از پله‌ها پایین آمدم که صدای علی و مهدی را شنیدم. به اتاق مهدی نگاه کردم درب پنجره باز بود و صدای نامفهومی از آنها می‌آمد. قبل از اینکه کسی از رفتنم باخبر شدم آرام بدون سر و صدا از حیاط خارج شدم و خود را به ماشین ریحان رساندم. امروز برخلاف همیشه هیچ آرایشی نداشت و لباسی ساده پوشیده بود، سلام کردم که با لبخندی مرموز گفت:

- سلام از ماست. فرار بسلامتی؟

هم‌زمان که کمربند ایمنی را می‌بستم گفتم:

- غیب‌گو شدی؟

خندید و به راه افتاد.

- از قیافت معلومه تو ‌آتیش بودی.

- اینا رو بی‌خیال برو بهشت زهرا!

باتعجب گفت:


romangram.com | @romangram_com