#آخته_پارت_189
- زندگی خودمه!
مهدی با دستی گچ گرفته و سری باندپیچی در درگاه در نمایان شد بدون اینکه نگاهی حتی بهسمتم کند به سمت علی رفت. با آمدنش نگار و مادر عقب رفتند. مهدی دستی به سـ*ـینه علی زد که با عصبانیت داد زد گفت:
- من مرده باشم تو هر غلطی دلت خواست کنی.
مهدی با صدای نسبتا بلندی که از او بعید بود گفت:
- چه خبرته علی زشته صدات رو بیار پایین!
علی تازه به خود آمد که زیاده روی کرده نگاهی به مهدی سپس درگاه در انداخت که حالا بهنوشخانم و معصومه هم به جمع پیوسته بودند. قدمی باز عقب گذاشتم و به دیوار چسپیدم. علی و مهدی آرام مشغول حرف زدن شدند. علی هنوز از عصبانیت نفس نفس میزد و حرفایش را نیمه نیمه بیان میکرد. مغزم مختل شد چرا دخالت میکرد؟ اصلا چرا آنها آمده بودند. به هیچ کس مربوط نبود! با لحنی که خودم هم از خودم نادر میدیدم و با صدای بلندی گفتم:
- کی گفته شما دخالت کنید؟
با صدایی بلندتر که با جیغ همراه بود ادامه دادم:
- کی گفته بیاین اینجا؟
رو به بهنوش خانم هوار کشیدم.
- دست بچههات رو بگیر ببر تا لکهدار نشدن!
romangram.com | @romangram_com