#آخته_پارت_188
- کاملا مشخصه! من اون چیزای که میخوام خودم دونه دونه به دست میارم و شما هم اگر تحملم رو ندارید برای اون فکری خواهم کرد که حرفِ مردم...
نگذاشت حرفم تمام شود لگدی حوالهی سبد پیاز و سیب زمینی که در گوشه آشپزخانه قرار داشت کرد و داد زد.
- تو غلط میکنی!
بهسمتم آمد با فریادی که از علی بعید بود هوار کشید.
- کور خوندی بذارم رهای دوم بشی ت....
چه میگفت رها؟ باز هم آن خواب لعنتی در مقابل دیدگانم جان گرفت. سردرد عجیبی یک آن به مغزم رسوخ کرد به حدی که نتوانستم چشمانم را باز نگه دارم. مادر و بعد از آن نگار درحالی که یاس را در آغـ*ـوش داشت به آشپزخانه آمدند. حرفای علی را دیگر نمیشنیدم. فریادهایش برای فقط تصویری محو بود. اخمی که حاصل سر دردم بود بر ابروانم جا خوش کرد. به علی نگاه کردم با مادر و نگار جر و بحث میکرد. توانم را به زبانم انتقال دادم و با صدایی که معلوم بود طبیعی نیست گفتم:
- چیکا... می...کنی... مثلا؟
علی دیگر واقعا اعمالش دست خودش نبود خواست به سمتم یورش ببرد که نگار یاس را زمین گذاشت و همراه مادر به سمت علی رفتند. قدمی عقب رفتم اما چشمانم را باز گستاخ کردم و ادامه دادم.
- زندگی خودمه، فهمیدی؟ نه تو نه هیچ کس دیگه هیچ حقی توش نداره!
فریاد کشیدم و با دست محکم به قفسه سـ*ـینهام ضربه زدم.
romangram.com | @romangram_com