#آخته_پارت_186
یاس را از روی پایش بلند کرد و گفت:
- بابایی برو بیرون پیش عزیزی تا من با عمه حرف بزنم!
یاس لقمه به دست سری تکان داد و رفت. علی اخمی به چهره مهمان کرد و گفت:
- این سفر شش ماه پیش تعیین شده بود و دست منم نبود.
دست راستم را به کابینت زدم و تکیهگاه خود کردم.
- مثلا نمیشد نری؟
علی سری تکان داد و با لحنی که به تنگ آمده بود گفت:
- میگم برنامش برای شش ماه پیش بود! این نبوده که امروز بگن فردا، با خوشحالی وسایلام رو بذارم رو دوشم و پشت در منتظر باشم بیان دنبالم!
صدایش باز هم بلند شد. مثل همیشه بحث ما به جاهای باریک کشیده داشت میشد. بیخیال به سر سفره رفتم و لقمهای برای خود گرفتم. علی هنوز روبه رویم نشسته بود. نفسهایش را به تندی بیرون میفرستاد معلوم بود حرف دیگری هم دارد؛ اما سعی دارد به شکلی بیان کند که به دعوا و داد و بیداد ختم نشود! حرف در سر او برای من کاملا روشن و معلوم بود برای همین با آرامش صبحانهام را خوردم. هر چه منتظر شدم حرفی نزد خواستم سفره را جمع کنم و به اتاقم بازگردم که زبان گشود.
- لیلی!
romangram.com | @romangram_com