#آخته_پارت_185
با ورود مادر پدر آرام خارج شد و گفت:
- خانم زود بیا تا استراحت کنه!
فهمیده بود نیاز دارم تنها باشم. جالب بود خیلی خب میفهمیدنم اما درک نه! خودم هم گاهی نمیتوانستم خودم را درک کنم چه برسد به بقیه! مادر پتویم را مرتب کرد و با نگرانی اتاق را ترک کرد. آنها باز هم نتوانستن بر قهر خود بماند با اولین نگرانی اعمالم فراموش شد. گاهی چقدر خودخواه بودم حتی آنها که در تمام مواقع کنارم بودن را نمیدیدم. باز آن خواب لعنتی با شفافیتی عجیب به ذهنم نفوذ کرد دلم لرزید یعنی من هم به آینده رها دچار میشدم؟ نه امکان نداشت. درگیری با خودم تا خوده صبح ادامه داشت و در نتیجه به این باور رسیدم خیلی وقت است به دیدن رها نرفتم و باید فردا به بهشت زهرا بروم. صبح با حالی مشوش و پریشان دستی به موهایم کشیدم و از اتاق خارج شدم. به شدت گرسنه بودم؛ پس بهسمت آشپز خانه رفتم. به محض ورودم علی را دیدم که با یاس صحبت میکند و لقمههای کوچیکی را که گرفته به او میداد. خواستم عقب گرد کنم که صدایم زد.
- لیلی!
برگشتم به چهره زرد و خستهی علی نگاه کردم، چشمان گرد و قهوهای رنگش فروغی نداشت!
- و علیکم و السلام!
با ترش رویی سلامی تلخ کردم.
پوزخندی زد و گفت:
- یه وقت دلتنگ تنها برادرت نشیا! زشته والله!
او مرا رها کرده بود، در بحرانیترین شرایط من را گذاشته و به سفر جهادی رفته بود. بدون اینکه حال و احوالی بپرسد، گلهمند هم بود. با اخمی بهسمت ظرفشویی رفتم همزمان که آب به صورتم میزدم گفتم:
- وقتی توی تب میسوخت تنها خواهرت کجا رفتی که حالا گلهمندی؟
romangram.com | @romangram_com