#آخته_پارت_184


دستی بهار گونه بر باران گونه‌هایم کشید و ادامه داد.

- خواب بد دیدی؟

نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که انگار فرسنگ‌ها فاصله داشت گفتم:

- خو...بم!

پدر دستی به پیشانی‌ام زد و به مادر اشاره کرد.

- یه لیوان آب براش بیار.

مادر بدون معطلی از اتاق بیرون رفت. نگاهی به پدر گردم و گفتم:

- نیازی نیست!

به همراه اخمی گفت:

- تب داری بازم!


romangram.com | @romangram_com