#آخته_پارت_183
ساره نگاهی به طرفم انداخت.
- یکی از اطرافیانمون مریض بود!
دانیال آهانی گفت و با خنده ادامه داد.
- ما هم مچل کم خونی خانومیم!
ساره مشتی حوالهی شانه دانیال کرد و گفت:
- چشمت کور دندت نرم!
پوزخندی به دعوای آن دو زدم. با لودگیهایشان کاملا حالم را عوض کردن جوری که حال مدتی قبلم را کامل از یاد بردم!
سر کوچه پیاده شدم آنقدر گیج بودم که یادم رفت یک تعارف خشک و خالی کنم. به خانه که رسیدم تمام تنم کوفته بود آنقدر بدنم درد میکرد که قبل از هر فکر یا عملی به خواب رفتم. در خواب مدام دختری را در گوشهی خیابان میدیدم که به شکم افتاده و در خون خفته بود. وحشت زده فرار میکردم؛ اما به هر سمت که میگریختم باز هم تن دخترک مقابلم بود. در آخر ناگهان خودم را دیدم که با دستانی خونی کنار آن دخترک نشستهام. دست بردم تا ببینمش به محض این که دخترک را برگرداندم با چهره رها مواجهه شدم. با جیغ و گریه از خواب پریدم. روی تخت نشستم اشکهایم ناخداگاه فرود میآمدند و من دگرگون از خواب خود بودم. هنوز چیزی از بیدار شدنم نگذشته بود که مادر و پدر وارد اتاق شدن با ترس و دلهره به سمتم آمدند.
- چی شده دختر؟
نگاهی به چشمان سرخ و نگران پدر انداختم. من آینده خود را در خوابم دیده بودم! آن دخترک رها نبود بلکه من بودم. چه به آنها میگفتم؟ زبانم قادر به تحرک نبود. مادرم کنارم نشست دستی به شانهام زد و گفت:
- لیلی مادر چی شده؟
romangram.com | @romangram_com