#آخته_پارت_181
لبخندی زدم و با ساره دست دادم. ساره پوستی سفید و چشمانی روشن داشت، موهایش را رنگ زده بود و اندکی ازآنها را از روسری بیرون گذاشته بود. دانیال در اول به بازگو کردند آشنایی و قضیه آن زن و مرد پرداخت. ساره بعد از تمام شدن حرفای دانیال گفت:
- ببینم با این جور مردا سرو کار داری خودت مثشون نشیا!
آرام خندیدم که دانیال با جدیت گفت:
- نه بابا یه مدت که بیشتر اونجا نیستم جواب مصاحبم بیاد دیگه نمیرم!
با تعجب گفتم:
- قضیه مصاحبه چیه؟
- برای یه شرکت دولتی درخواست کار دادم مصاحبه هم کردم منتظر جوابم.
- حقوق نمایشگاه که بیشتره!
دانیال لبخندی زد و از آینه جلوی ماشینش نگاهم کرد و گفت:
- اره ولی نه برای منی که زبون ندارم! به نظرم یه کار دولتی که پس فردا توی پیریتم مطمئنی از پشتوانت خیلی بهتره تا اداره نمایشگاهی که مال خودتم نیست!
پوزخندی زدم و گفت:
romangram.com | @romangram_com