#آخته_پارت_179

- کجا لیلی؟

گیج با چشمانی که جز موزاییک‌های کف چیزی نمی‌دید گفتم:

- میرم خونه.

سعید قدمی جلو گذاشته و گفت:

- لیلی خانم من و مامان قراره بریم خونه شما رو هم می‌رسونم!

نگاهی به مادر سعید که چادرش را مرتب می‌کردم انداختم، سپس چشمانم را به چشمان عسلی سعید رساندم. از گستاخی چشمانم شرمگین شد و سرش را پایین انداخت.

- نیازی نیست خودم میرم.

چشمانم را به روی نگاه‌های متعجب و گنگ بستم و بیرون زدم. دیگر جایی برای ماندن نبود با دو از راهروها گذشتم و از بیمارستان خارج شدم. کنار در خروجی بیمارستان به تلفن عمومی تکیه زدم. فکرم دریای پهناور شده بود که هر لحظه به یک سو موجش را می‌فرستاد. در افکارم غرق بودم که ماشینی کنارم پارک شد و چند بوق ممتد زد. نگاهم را به طرف شیشه کمک راننده سوق دادم که با پایین آمدن شیشه دختری با آرایش ملایم را دیدم. خواستم از آنجا بروم که چشمم به راننده خورد. دانیال بود، دوست فرزان که در نمایشگاه کار می‌کرد.

- خانم اقتصاددان بفرمایید برسونیمتون!

لبخندی ناخوداگاه برم لبانم نشست. چطور با یک بار دیدن مرا یادش بود؟! جلو رفتم.

- سلام!

romangram.com | @romangram_com