#آخته_پارت_178
- خوش اومدی دخترم، ببخش دیگه امروز مادر و پدرت رو تمام وقت قرض گرفتیم.
پدر با تواضع گفت:
- اختیار داری سید!
حرفی نداشتم، یعنی حرفی در ذهنم نمیآمد برای بیان. گیج همان جا ایستاده بودم که نگار دستم را گرفت و کنار خود کشاند.
بعد با حالتی طنزگفت:
- حالا نفست جا اومد یه سلامی هم کن قوربونت برم!
سپس آرام خندید. به دنبال حرف نگار صدای خنده بقیه بلند شد. در آن بین صدای خندهی محمد معرضتر بود که موجب شد به طرف صدا نگاهی کنم. در گوشهی اتاق کنار پنجره همراه امیر ایستاده بود. کمی با فاصله معصومه و مهدیه با چشمانی قرمز که حاکی از اشک بود قرار داشتند. چشمانم به طرف تخت نمیرفت که سید مصطفی گفت:
- دخترم بدون سلامم عزیزه!
نگاهش کردم. با پدر کنار تخت ایستاده بودند. بالاخره چشمانم مهدی را رویت کرد. با رنگی زد، سری باند پیچی شده و دستی گچ گرفته نگاهم میکرد. نگاهی آشنا، انگار سالها من با این نگاه رویش یافته بودم. به سرعت چشمانش را دزدید و به ملحفه سفید رنگی که رویش بود خیره شد.
صدایی ناآشنا نگاهم را به دیگر قسمت اتاق کشاند. سعید دوست مهدی همراه مادرش برای عیادت آمده بودند که حالا قصد رفتن داشتند. مادر در کنار بهنوشخانم با مادر سعید خوش و بش میکرد. با دیدن بهنوشخانم بار دیگر سرما به دستانم حمله ور شد. آخر آنجا چه میخواستم؟ با یک تصمیم ناگهانی بهسمت در حرکت کردم که با صدای مادر متوقف شدم.
romangram.com | @romangram_com