#آخته_پارت_177

- اجازه بدید چک کنم!

سپس فوری با انگشتانش روی صفحه کیبورد ضربه زد و بعد از مدتی گفت:

- ایشون دیشب تصادف کردند. سرشون ضربه کوچیکی دید بود و دستشون شکسته، الانم با نظر دکتر در بخش بستری هستند.

باید خودم او را می‌دیدم.

- اتاق چند؟

- ۱۰۵

تشکری کرده و به کمک تابلو راهنمای بیمارستان به سمت بخش حرکت کردم. بالاخره اتاق ۱۰۵ را پیدا کردم. در باز بود و صدای حرف زدن محمد می‌آمد.

- بچم دید حریف داعشی شده حریف پرایدم میشه! آخه خوشگلم نمیگی این پرایدِ پراید، بعد تو با موتور میری تو دلش؟! به نظر من یه نظری دیگه هم باید بدیم معجزه شده با پراید شاخ به شاخ شدی و زنده‌ای.

صدای خنده و غرغر بهنوش‌خانم بلند شد. بدون در زدن وارد شدم. ورود ناگهانی‌ام باعث شد تمام افراد حاضر در اتاق به سمتم برگردند. دست و پایم را گم کردم. آنجا چه می‌خواستم؟ مگر همین آدما زخم نمی‌زدند؟ مگردیشب باعث تمسخرم در بین افراد محله نشدن؟ تمام اتفاقات بد این مدت جلو چشمانم ظاهر شد. چیزی درونم فریاد کشید«تو می‌خواستی فراموشش کنی!» پس چرا نگرانش بودم؟ این حال بدم برای چه بود؟! دستان زمستان زده‌ام را در هم فرو بردم که نگار به‌سمتم آمد.

- وا چرا اومدی من که گفتم خودم یاس رو خودم میارم خونه!

بعد چشم و ابروی آمد که بدانم دروغی مصلحتی می‌گوید تا حضور بی‌موردم را جمع کند. سید‌مصطفی مخاطب قرارم داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com