#آخته_پارت_175

با صدایی کفری که سعی داشت آرام کلمات را به جا آورد گفت:

- زبونت رو گرگ بخوره به شوهر من چیکار داری ورپریده!

نفسی گرفته و گفتم:

- نکنه بابا...

نگار بی‌حوصله گفت:

- نه نه کسی از خانواده مبارک چیزیش نشده!

- وا شیفتی منو مسخره کردی؟

- نخیر من مرخصیم. پسر سیدمصطفی دیشب تصادف کرده صبح خبردار شدم اومدیم.

یک لحظه جا خوردم. چه می‌گفت؟! پسر سیدمصطفی؟ محمد یا... ته دلم خالی شد. یک آن زانوانم ناتوان شدند و به زمینم زدند.

- پسر...سید؟!

انگار از صدایم نگار به حالم پی بـرده بود.

romangram.com | @romangram_com