#آخته_پارت_168
- بیرون باش!
سپس به سمت مبل چرمی و قهوهای رنگ رفت. بعد از نشستن به من اشاره کرد بنشینم. جلو رفتم و درست رو به رویش نشستم. سعی کردم به جای تجزیه و تحلیل اتاق حواسم را به فرزان بدهم.
- فکر نمیکردم بیای!
حرفش را با لبخندی بیان کرده بود. ابروای بالا انداختم و متعجب گفتم:
- چرا؟
شانهاش را بالا انداخت و پای راستش را روی پای چپش انداخت و گفت:
- چون تا الان تجربه ثابت کرده قابل پیش بینی نیستی!
اخمی کرده و به چشمانم دقیق شد و ادامه داد.
- و ممکنه زیر حرفت بزنی!
نمیخواستم این بحث کش بیاید برای همین گفتم:
romangram.com | @romangram_com