#آخته_پارت_167
با دستش داخل را نشان داد.
- بفرمایید ایشون منتظرتون هستند.
با ورودم در نخست نمای بسیار زیبای سفره خانه شگفت زدهام کرد. دیوارهای آجری و با نمای قدیمی، ستونهایی بلند که در انتها به نمایی از سقف متصل میشدند، چلچراغهایی بزرگ که از سقف آویزان بود. سفرهخانه به دو طبقه تقسیم شده بود که طبقه اول حوضی چند ضلعی در دل خود داشت و دور تا دور آن تخت به همراه پشتیهایی با پارچه طرح ترمه قرار گرفته بود. سکویی رو به روی حوض قرار داشت که چند آلت موسیقی در آن موجود بود.
- خانم سرابی.
متعجب به نگهبان در ورودی که صدایم کرد نگاه کردم!
- بله؟
به طبقه بالا اشاره کرد و گفت:
- تشریف نمیارید؟ آقای رستمی طبقه بالا منتظرند!
- آ... بله بله!
همراه نگهبان از پلههای آجری که نردههای چوبی داشت بالا رفتم. نمای بالا هم مثل طبقه پایین سنتی و بسیار زیبا بود.
نگهبان روبه روی دری ایستاد و چند تقه به در نواخت. صدای فرزان آمد که گفت: «بیا تو!» سپس نگهبان در را گشود و کنار رفت تا من اول وارد شوم. فرزان با دیدنم از پشت میز بزرگش برخاست و لبخندی مغرور زد. با دست به نگهبان اشاره کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com