#آخته_پارت_169

- گفته بودی بیام انگار باید کارم شروع کنم؟!

خندید، بلند و رها. بعد از چند لحظه خنده‌ی مسـ*ـتانه‌اش به لبخندی محو تبدیل شد. سپس جدی شد و گفت:

- باید در رفتارت با من تجدید نظر کنی به هر حال صاحب کارتم و اما کار.

بلند شد و روی میز چند برگه و دفتر را جابه جا کرد تا در نهایت دفتری آبی رنگ یافت و سرجای خودش بار دیگر نشست. دفتر را روی میز روبه‌رو قرار داد و گفت:

- خب ببین این رزروهای مهم هر ماهه که تو باید خودت رو براشون آماده کنی! اینجا چند موزیسین داریم. تو و چند نفر دیگه تورو برای سانس قبل غروب گذاشتم.

نگاهی به چشمانم کرد و گفت:

- نمی‌خوام با مخالفت خانوادت روبه رو بشیم!

حرفی نزدم. نفسی عمیق گرفت و ادامه داد.

- خب برای این هفته برنامه داریم. تو باید خودت آماده کنی مهمانانی میان که بعد از صرف نهار یا میان وعده مایلند موسیقی گوش بدن!

صاف نشست و با چشمان گرد و سبزش خیره به من شد.

- خب نظر؟!

romangram.com | @romangram_com