#آخته_پارت_165

- همش فکر می‌کنه فکر مردمم! گور بابای این مردم که ندیده قضاوتش کنند. من دارم آتیش می‌گیرم به خاطر رفتارشون باهاش؛ ولی نمی‌فهمه!

دلم را باز غبار غم گرفت. به داخل اتاق رفتم سیگار روشن کردم و کنار پنجره نشستم.

صبح وقتی از خواب بلند شدم فرزان پیامی مبنی بر اینکه ظهر باید به سفره خانه بروم ارسال کرده بود.

با اعصابی مشوش لباسی مناسب انتخاب کردم و به ریحان خبر دادم که به سفره خانه می‌روم. از ماجرای دیشب تا خوده الان از اتاق بیرون نرفته بودم. کسی هم انگار مشتاق دیدارم نبود. برای گرفتن دوش از اتاق بیرون زدم خانه در انزوای تلخی فرو رفته بود؛ انگار عزیز این خانه جان باخته بود. بعد از اینکه که بیرون آمدم باز هم خانه در خلوت بسر می‌برد. عجیب بود، سری تکان داده و مشغول پوشیدن لباس شدم. صدای گوشی بلند شد نگاهی به میز تحریر که گوشی رویش قرار داشت انداختم و به سمتش رفتم. نگاهم به نام نگار افتاد بدون وقفه تلفن را جواب دادم.

- نگار کجایین شما؟

- سلام...ام ... چیزه...

حس می‌کردم از گفتن حرفی عاجز هست!

- چی شده؟!

لحنش اندکی بهتر شد.

- هیچی گفتم عمو و زن‌عمو یکم ناراحتن با یاس آوردمشون بیرون الانم گفتم تورو خبر بدم!

عجیب بود لکنتش برای این بود؟ شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com