#آخته_پارت_164


- صدات رو بلند نکن یاس خوابه! ترسم اینه رها بشی...

نگار با بی‌تابی به ما پیوست. به چشمان پدر خیره شدم و گفت:

- نترسید با کار کردن رها نمیشم؛ ولی اگه بشمم کاری نمی‌تونید کنید!

پدر خشمگین شد خواست حرفی بزند که نگار مداخله کرد.

- عمو لطفا!

سپس به من اشاره کرد و گفت:

- بیا برو توی اتاقت!

بی‌خیال به سمت اتاق رفتم. هنوز وارد نشده بودم که صدای آرام نگار را شنیدم.

- عمو دارید چیکار می‌کنید؟ اینجوری بیشتر از دستش می‌دید! هر چی الان بگید اون جواب میده. باید باهاش کمی راه بیاید، کمی کوتاه بیاید. باید یه چیزایی رو خودش بفهمه اما با این بحثا اون چشماش رو روی بدی کارش می‌بنده.

صدای پدر خسته بود.


romangram.com | @romangram_com