#آخته_پارت_161
- میدونم راهت رو انتخاب کردی!
آرامتر ادامه داد.
- راهی که عاقبت نداره.
دوباره تن صدایش را به قبل برگرداند.
- اما انگار محیط بیرون و درون دارند همراهی میکنند تورو توی این مسیر!
چشمان مشکی بیفروغم را به چشمان دردمند قهوهای رنگش دوختم.
- کار از نصیحت گذشته میدونم؛ ولی هر جا دیدی خسته شدی یا تحمل نداشتی برگرد فکر نکن کسی نمیخوادت.
با بغضی نهان ادامه داد.
- اینجا همیشه یه پدر و مادر خسته با یه عموی پر حرف منتظر لیلی هستن!
تب و تاب بغض سیدمصطفی به جانم افتاد و اشکهایم را برای فرو ریختن تشویق کرد. من راهم را گزیده بودم و میدانستم خیلیها را از دست خواهم داد. چانهام که به لرزه افتاد، عقل دستور به برخاستن داد و بدون حرف بلند شدم. سری به نشانهی خدانگهدار تکان دادم و به سمت در خانه رفتم. روبه رویم بود با چشمانی که در اینجا سیر نمیکرد. سرش را پایین انداخت و کنار رفت تا بگذرم. از او، از خانوادهام، از زندگانیام... . با خروجم اشکهایم بیقرار فرو ریختن. گریه امانم نداد خودم را به تخت رساندم و نشستم. نفس از سـ*ـینهام خارج نمیشد. در این تنگ نفسی گریه بیوقفه جولان میداد. سرمای پایان پاییز به تنم یورش آورده بود. انگار آسمان و زمین برایم تلخ شده بود. دستم را روی دهانم گرفتم تا صدای گریهام گوش کسی را نوازش نکند. باد سرد اشکهای داغم را منجمد میکرد. ساعتی گذشت تا از آن حال سست بیرون بیایم. با حالی مشوش به آسمان نگاه کردم. ستارهای نبود، اما هوا ابری هم نبود! نور چراغهای شهر باعث ناپدید شدن نور ستارگان شده بود. چیزی درونم لرزید، ستارگانی که دیگر نور نداشتند! لیلیای که دیگر لیلی نبود! چه تفاهمی. آنها هم مثل من بودند کسی دیگر نمیدیدشان؛ چون نوری نداشتند که از خود ساطع کنند. چه بد حالی بود حال من و این ستارگان! چشمم به باغچهی زمستان زده افتاد. خشک و عـریـان، چیزی درونشان فریاد از تپش زمستان میزد و خبری از بهار نیست که نیست!
خسته و ویران برخاستم، مسیرم با تمام مهآلودگیش مشخص بود فقط دلم هنوز لنگ میزد که باید کمکم کنار بیاید. وارد خانه شدم پدر و مادر در پذیرای نشسته بودند. سرم را پایین انداختم و به سمت اتاقم راهم را کج کردم که پدر صدایم زد.
romangram.com | @romangram_com