#آخته_پارت_162


- لیلی!

بازگشتم. اخم برپیشانی پدر کز کرده بود و مادر با انگششت اشاره با گل قالی ور می‌رفت. برای امشب کافی بود تنم خیلی خسته بود خیلی...! با نگاهش اشاره به جلوی خودش کرد تا نشینم.

قدمی عقب رفتم.

- لطفا امشب رو بی‌خیال بشید. خستم!

نگاهش را به چشمانم انتقال داد و گفت:

- منم خیلی وقته خستم!

انگار امشب با حرف‌های تلخ عجین شده بود.

- کار اون روزت یادم نرفته، اما بازم دلیل نمیشه به حال خودت رهات کنم! اگه کل مشکلت موسیقیه؟ من این خونه رو می‌فروشم میریم طرفای خونه علی اجاره تو هم با این پول به کلاسات برس!

ایراد کار دقیقا همینجا بود که فکر می‌کردند با این پول‌های اندک و شرط و شروط‌ها مشکلات حل می‌شود.

با پوزخندی گفتم:


romangram.com | @romangram_com