#آخته_پارت_160
نگار یاس را آغوشم بیرون کشید و همراه و پدر و مادر رفتند. محمد و مهدی باز هم عذر خواستند و پدر در جواب آنها فقط لبخندی زد.
سیدمصطفی به کنار خودش اشاره کرد. آرام بهسمتش رفتم و کنارش نشستم. امیر نفس عمیقی کشید و با رخصت خواستن از سیدمصطفی با محمد و مهدی دست داد و خداحافظی کرد.
- بازم اذیتت کردن؟!
نگاهم را به چشمان پر مهرش دوختم و حرفی نزدم.
- خیلی نارحت شدی؟!
باز هم جز سکوت حرفی نبود! نفسی عمیق کشید و با بغض گفت:
- حرفای اون روزت از یادم نمیره. گفتی دخترم نیستی، چون شبیه دخترای من نیستی!
به رو به رو خیره بود و حرف میزد.
- حرفای که آشنا بود. ولی برای تو نبود. لیلی که اون روز لیلی نبود...!
حرفش را نصف و نیمه رها کرد و سرش را پایین انداخت. کمی بعد نگاهم کرد.
romangram.com | @romangram_com