#آخته_پارت_159

- شما برو توی اتاقت!

سپس رو به نگار با لحنی شرمنده گفت:

- ببخشید!

و به لحنی جدی رو به مادرش کرد و صحبتش را ادامه داد.

- دیگه تکرار نمیشه!

نگار با نگاهی به بهنوش خانم و مهدی گفت:

- امیدوارم!

پدر برخاست و به مادر و نگار اشاره کرد. سیدمصطفی با خشم دانه‌های تسبیح را میان دستانش به حرکت در می‌آورد. درحالی که یاس در آغوشم بود بلند شدم تا همراه خانواده‌ام به خانه بروم؛ اما سید مصطفی مانع شد.

- لیلی!

نگاه متعجبم را به سیدمصطفی دادم که با چشمانی مهربان گفت:

- شما بمون دخترم کارت دارم!

romangram.com | @romangram_com