#آخته_پارت_157
جدیتر از من گفت:
-بشین همه برن کار دارم!
عصبی دستانم را مشت کرده و به زانویم ضربه زدم. چیزی از بحثمان نگذشته بود که خانه خالی از غریبه شد. تازه توانستم پدر و مادرم را ببینم، سیدمصطفی خسته بهسمت پدر رفت. پدر انگار عزم رفتن داشت، مادر هم چادرش را مرتب میکرد که نگار با صدایی واضح خطاب به بهنوش خانم که در حال جمع کردن پیش دستیها بود گفت:
- خسته نباشید بهنوش خانم هم برای مراسم هم از مهمون نوازی!
همگی به نگار خیره شدند. مینا، معصومه و مهدیه از آشپرخانه بیرون آمدند و مثل بقیه به نگار نگریستند. همراه پوزخندی یک ابرویم را بالا انداختم و به نگار و بهنوش خانم نگاه کردم.
بهنوش خانم که تیز بود منظور نگار را فهمید و با لبخندی مضحک گفت:
- وظیفه بود!
نگار یاس را در آغوشم انداخت و همانطور که چادرش را مرتب میکرد ایستاد.
- یعنی توهین به مهمونم وظیفست؟ مرحبا، مرحبا به دختر تربیت کردنتونم.
پدر با لحنی متعجب به نگار گفت:
- چی شده دختر جان؟
romangram.com | @romangram_com