#آخته_پارت_156
-به حرمت سیدمصطفی بهش فکر نکن!
سری به طرفین تکان دادم و امری گفتم:
-زود شامت رو بخور بریم بالا!
بدون حرف فقط سری تکان داد. در تمام طول مدتی که شام صرف میشد با غذا ور رفتم و حتی یک برنج هم به دهان فرو نبردم!
بعد از شام کم کم همسایهها عزم رفتند کردند و سیدمصطفی و خانوادهاش برای بدرقه مدام در رفت و آمد بودند که با اخم به سمت نگار برگشتم و گفتم:
- قصد نداری بریم؟
- شانهای بالا انداخت و گفت:
- مگه با من اومدی که با من میخوای برگردی!
کفری بودم و این حرفش بیشتر عصبیم کرد از بین دندانهای قفل شدهام گفتم:
- پاشو یاس رو بغـ*ـل کن بریم تا داد نزدم!
romangram.com | @romangram_com