#آخته_پارت_155
با صورت وارفتهای گفتم:
- مگه مریضی؟
شانهای به مانند خودم بالا انداخت و همان طور که بهسمت خانهیشان میرفت گفت:
- نیای اوضاع همینه!
عصبی محکم پایم را به پله کوبیدم و نفسم را بیرون فرستادم. چرا نمیفهمند اینها من با آنها هیچ سنخیتی ندارم! چشمانم را بستم چارهای نبود. خودشان خواسته بودند مرا آن که هستم ببیند. از جیبم کلید را در آوردم و در خانه را گشودم. کیف ویولن را در خانه رها کردم و بدون تعویض لباس به سمت خانهی سیدمصطفی رفتم. آرام چند تقه زدم و وارد شدم. آقایان در پذیرایی و خانمها در هال نشسته بودند، اما به دلیل نمای خانه هال و پذیرایی به هم دید کامل داشتند. با ورودم سکوتی حکمفرما شد. سلامی آرام کردم سپس نگاهم را به خانمها که تماما چادری بودند انداختم. در میان آنها نگار را که گوشهای با یاس نشسته بود یافتم و بهسمتش رفتم. سلامم را اندک افرادی جواب و بقیه به تجزیه صورت و لباسم پرداختند! جای علی خالی بود عرق شرم از رفتن آبروی پدرش بریزد. سرم را پایین انداختم و سعی کردم کاملا کر و کورشده تا این مراسم تمام شود. اخمی به صورتم نشاندم تا حضار بدانند خرسند از بودن در کنارشان نیستم! پچ پچهها شروع شد، و این همان درد بیدرمانی بود که خانواده من دچارش بود. حرف مردم!
نگار کنار گوشم زمزمه کرد:
- خوب شد اومدی خوشگل خانم!
دروغ میگفت! آمدنم خوب نبود. او هم مثل من صدای آن پچ پجها را میشنید پس حرفش دروغی بیش نبود. بدون آنکه جوابی به دروغش بدهم به گل قالی خیره شدم. مدتی به همان وضع گذشت. صدای آقایان باعث شد پچ پچ خانمها کمتر به گوشم برسد. در این بین مهدیه با سینی چای آمد و به همه تعارف کرد، به ما که رسید نگار برای خودش یک فنجان چای برداشت و دستانش را عقب کشید که مهدیه برای من هم تعارف کند؛ اما او این کار را نکرد و از من گذشت و بهسمت آشپزخانه رفت. دوباه آن پچ پچهها جان گرفتند، لبانم را بهم فشردم و بغضم را فرو فرستادم. حس میکردم هر که آنجاست خیره به من است و برای خودش داستانی میسراید! چشمم به دستان نگار افتاد که مشت شده بود و قند در دستش را کم کم خورد میکرد. خودم را به بیخیالی زدم که معصومه با یک فنجان چای کنارم نشست. میخواست دلجویی کند؟! مگر آب ریخته را میشود جمع کرد؟!
پوزخندی بر لبان خشکم جا خوش کرد و باز هم به گل قالی خیره شدم. معصومه چند باری با لحنی مظلوم تعارف به خوردن چای کرد؛ اما نشنیده گرفتم. بعد از مدتی خانمها برخواستند تا سفره را پهن کنند. در بین رفت و آمد به سمت نگار برگشتم و گفتم:
-چه خوب شد اومدم نه؟
اخمی کرد و آهسته گفت:
romangram.com | @romangram_com