#آخته_پارت_153
با تعجب گفت:
- کجا؟! میرسونمت!
- نمیخواد.
بدون اینکه اجازهی حرف دیگر به او بدهم راه خود را گرفتم و رفتم. ده دقیقهای منتظر اتوبوس شدم تا بیاید. تمام طول راه ذهنم مشغول بود. آنقدر مسائل بهم پیچیده شده بودند که حس میکردم هر کدام گرهی کوری هستند که باز شدنی نیستند! موسیقی را دوست داشتم، اما میدانستم آنچه میخواهم شدنی نبود! مهدی را دوست داشتم، اما میدانستم آنچه میخواهم شدنی نبود! زندگیام شده بود خواستههای محال اندر محال... و من در پس آنها عبور زندگی را نظاره میکردم. تقریبا ساعت نه بود که به پشت در خانه رسیدم. خسته از راه ناهموار زندگیام وارد حیاط شدم و بدون اینکه به کسی یا چیزی توجه کنم بهسمت خانه حرکت کردم. هنوز پاییم به پله اول نرسیده بود که محمد آهسته صدایم زد.
- به به خانم نوازنده!
برگشتم محمد و به همراه طاها پسرش روی تخت کنار پله نشسته بودند و با خنده نگاهم میکردند. ناخواسته لبخندی خسته بر لبانم نشست.
- سلام!
آهسته خندید و گفت:
- سلام کردنم بلدی که؟
آهستهتر از قبل با لحنی طنز ادامه داد.
- دیگه تمومه باید شوهرت بدیم!
romangram.com | @romangram_com