#آخته_پارت_150


لباس‌هایم را همراه پالتوی مشکی پوشیدم. سپس کیف ویولنم را برداشتم و از اتاقم خارج شدم. پدر با دیدنم اخم کرد و مشغول بازی با یاس شد. یاس به سمتم آمد و گفت:

- عمه!

لبخندی زدم و گفتم:

- جانم؟

خندید و دستانش را گشود تا درآغوش کشیده شود. ناگهان دلم برای خودم سوخت. خیلی وقت بود کسی برایم آغوشی نگشوده بود و خودم هم به سمت آغـ*ـوش کسی نرفته بودم. چقدر زود به زندگی ماشینی عادت کردم. بغلش کردم محکم و دلچسپ. صدای نگار آمد که شاکی گفت:

- بسه بابا له کردی دخترم بیا زود ببرمت تا الهی یاس بی‌عمه بشه!

- یه دونه عمه بیشتر نداره اونم تو بکش!

خندید و چادرش را پوشید.

یاس را از آغوشم بیرون کشیدم بـ*ـوسـه‌ای به گونه‌اش نشانم و او را به سمت پدر راهی کردم. آرام طوری که پدر بشنود خداحافظی گفتم و همراه نگار از خانه خارج شدیم. حیاط غلغله بود هر کس مشغول کاری بود. نگار روی پله اخم کرده و گفت:

- نمی‌شد جلو این برادرا پیرهن نپوشی؟


romangram.com | @romangram_com