#آخته_پارت_149

شومیز و شلوار پارچه‌ای مشکی‌ای از کمد بیرون کشیدم و بدون نگاه کردن به نگار گفتم:

- خوشم ازشون نمیاد!

- وا چه حرفا؟

برگشتم و سرم را کج کردم.

- میشه حالا بری بیرون لباسام رو عوض کنم؟

با انگشت اشاره به شقیقه‌اش زد و گفت:

- عقل نداری دیگه!

- اگه عقل داشتم تو زن داداشم نبودی!

ادایم را در آورد سپس گفت:

- تنها مزیت زندگیت منم، خنگ!

بعد در اتاق را محکم بست و رفت.

romangram.com | @romangram_com