#آخته_پارت_147

می‌دانستم راست می‌گوید، ولی باید او را می‌راندم تا بار دیگر وساطت نکند.

دستی در هوا تکان دادم و گفتم:

- حالا هر چی!

ناراحت از اتاق بیرون رفت و در را پشت سر خود آرام بست.

تمام روز را در اتاقم ماندم کسی هم سراغم را نگرفت. فردای آن روز نگار آمد و گفت علی با بسیج سازندگی به روستاهای شرق کشور رفته‌اند. برای همین مدتی را با ما می‌ماند. بودن نگار و یاس اندکی از خفقان خانه کاسته بود، اما هنوز هم من مورد خشم پدر و مادر بودم و با من هیچ حرفی نمی‌زدند حد الامکان نگاهمم نمی‌کردند.

چند روزی به همین منوال گذشت و معصومه هر روز نهار را با من صرف می‌کرد. نگار هم صبح‌ها تا پایان وقت اداری بیمارستان بود. تقریبا حال و صورتم اندکی بهترشده بود که ریحان خبر داد از یک موزیسین خوب و سرشناس یک کلاس تمرینی برای خودش و من گرفته. این برایم یک فرصت عالی بود تا با بزرگان این عرصه آشنا شوم و قدم‌هایم را بلندتر بردارم.

با نگار این مسئله را درمیان گذاشتم و او هم موافق بود. گفت خودش با پدر و مادر حرف می‌زند و مسئول رساندم می‌شود. با این اوصاف همه چیز حل بود. برای همین به ریحان خبر دادم که حتما می‌آیم. در این مدت معصومه خیلی به من سر می‌زد و جالب این بود بهنوش‌خانم هیچ حرکتی نمی‌کرد. می‌دانستم معصومه از طرف سیدمصطفی نیست، ولی این موقعیت بسیار عجیبی بود. آن روز وقتی از خواب بیدار شدم، چندین دیگ بزرگ در حیاط بود! از معصومه پرسیدم و گفت مهدی قرار است برگردد و مراسم دارند. خداروشکر مراسم آنها دقیقا در زمان تمرین من بود و مجبور نبودم کسانی که از من نبودند را تحمل کنم. مهدی می‌آمد؛ چه حسی داشتم، نمی‌دانم؟ هم خوش‌حال که می‌توانم ببینمش هم... اما باید خودم را به بی‌تفاوتی می‌زدم. او و من همیشه او و من خواهیم ماند! دنیای او برای خودش زیبا بود و دنیای من برای خودم، شاید اختلاف کمی می‌نمود ولی به اندازه‌ای فاصله بود که تصور هم نمی‎شد.

آمد؛ کسی که برای همه فردی خوب بود و حالا خوب‌تر شده بود! همسایه‌ها نوبت به نوبت به دیدنش می‌آمدند. سیدمصطفی و بهنوش‌خانم از سالم بودن و سرافرازی پسرشان بسیار خرسند بودند. برعکس پدر و مادر من که هنوز کرکره‌های قهر را پایین نکشیده بودند. هر چند از قهرشان ناراحت بودم، ولی چاره‌ای نبود باید برای آنچه می‌خواستم خیلی چیزها را فدا کنم.

تمام روز پشت پنجره از پس پرده دیگران را نگاه می‌کردم. مهدی لاغرتر شده بود و ریشش پرپشت‌تر، موهایش هم اندکی بلند شده بود. گاهی لبخند می‌زد گاهی اخم، شاید خسته بود! وگرنه باید از این اوضاع خوش‌حال باشد. یاس از شلوغ بودن خانه سوءاستفاده می‌کرد و مدام بدون اجازه به بیرون از حیاط برای بازی با بچه‌ها می‌رفت. همین باعث شده بود مادر را حسابی خسته کند. دم‌دم‌های 2 بعداز ظهر بود که معصومه آمد و گفت به خانه‌یشان برای صرف نهار بروم. اول خواستم قبول کنم دلتنگش بودم؛ اما چیزی در مغزم هشدار داد بمان و جایی نرو! در مقابل اصرارهای معصومه و چندبار رفت و آمدش جواب ردم تغییر نکرد و در نهایت دلخور رفت. کمی خوابیدم بعد از آن حمامی کرده و به اتاقم رفتم تا آماده رفتن به جلسه تمرین شوم. سرم را در کمد برای انتخاب لباس کرده بودم که نگار مثل همیشه بدون در زدن وارد شد.

- اِ تو هم میایی؟

سرم را از کمد بیرون آورد و نگاهش کردم. کت و دامن قهوه‌ای شیکی پوشیده بود و چادر گلدارش را روی دست انداخته بود. یکی از ابروهایم را بالا فرستادم و متعجب گفتم:

romangram.com | @romangram_com