#آخته_پارت_142


- باز گفت!

سپس خودش را لوس کرد و گفت:

- خوشگل بودی ولی الان من خوشگلم!

سپس خنده‌ی ریزی کرد. انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد با اخم نگاهم کرد و گفت:

- یه چیز بپرسم؟!

ترس به جانم افتاد نکند او هم مثل ریحان بود بـرده باشد؟! چه بگویم؟

آب دهانم را به سختی فرو دادم.

- بپرس!

چشمانش را ریز کرده و سرش را نزدیک آورد.

- مامان باهات حرف زده نه؟! حرفای امروزت خیلی آشنا بود!


romangram.com | @romangram_com