#آخته_پارت_141
گریه امانش نداد. نگاهم را گرفتم، نباید دلم بلرزد! سیدمصطفی سرش را پایین انداخته بود و حرفی برای گفتن نداشت. پدر هنوز در شک وقاحت دخترش بود. تنها کسی که از این وضعیت هیچ حسی نداشت بهنوشخانم بود. شاید هم خوشحال بود!
پدر خواست جلوتر بیاید که سید مصطفی سدش شد. بیخیال شانهای بالا انداختم و وارد خانه شدم. شاید ماجرا امروز خاتمه نیافت؛ اما حداقل برای امروز کافی بود.
لباسهایم را از تن کندم و روی تخت نشستم. سردرد و سستی بدنم امانم را بریده بود. روی پهلو خوابیدم و چشمانم به آتش نشستهام را بستم. از داغی پلکهایم اشک از چشمهایم جاری شد.
کمی در آن حال ماندم که تقهای به در نواخته شد. بدون اینکه چشمانم را باز کنم دستی به رد اشک ناخواسته صورتم کشیدم و گفتم:
- بیا تو.
بعد از باز و بسته شدن در صدای معصومه آمد. چشمانم را باز کردم و به صورت گندمی با آن چشمان درشت نگاه کردم. دلتنگش بودم. با لبخند و حالتی متعجب از چهرهام بهسمتم آمد سینی را که در دست داشت روی تخت گذاشت و خودش هم کنارم نشست. برخاستم و به سینی نگاه کردم که دو بشقاب غذا بود. با لحنی ناراحت گفت:
- با خودت چیکار کردی لیلی؟!
لبخندی به صورت مهربانش زدم. دستش را جلو آورده و دستم را گرفت.
- دلت اومد با این صورت خوشگل اینکارو میکنی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- از تو خوشگل ترم؟!
romangram.com | @romangram_com