#آخته_پارت_140


- اول و آخر این داستان همینه! اگر می‌خواید پس تحمل کنید، اگر هم نه زندگی بیرون از این خونه هم جریان داره!

سید‌مصطفی ناباورانه در چشمانم به دنبال لیلی بود، ولی خبر نداشت لیلی خیلی وقت است بر سر مزار آرزوهایش جان داده! پدر به‌سمتم آمد سیلی محکمی بر روی گونه‌ام نشاند. افتادم، درد داشت آن هم برای تنِ خسته‌ی من؛ اما برخاستم امروز باید این جنگ پیش می‌بردم.

به چشمانش بار دیگر نگاه کردم. اوهم مثل من خسته بود، او هم مثه من می‌خواست امروز پایان جنگ باشد؛ اما او می‌خواست همه چیز درست شود و من می‌خواستم همه چیز تمام شود!

- احمدآقا کار از سیلی گذشته!

چشمانش سرخ شد و درش اشک نمایان شد. سیدمصطفی به خود آمده و میان من و پدر خزید.

- دخترم ...

میان حرفش رفتم و محکم گفتم:

- من دختر شما نیستم، دخترای شما رو زبون مردم نیستن، دخترای شما سربه راهن، دخترای شما...

مادر با گریه به سمتم آمد و با زجه گفت:

- چیکار می‌کنی دختر؟ با خون دل بزرگت نکردم جلو همه واستی برای...


romangram.com | @romangram_com