#آخته_پارت_139

سیدمصطفی این بار محکم گفت:

- احمد این حرفا چیه؟!

پدر نگاهش را به سید مصطفی داد و گفت:

- این دختر تا من رو نکشه دست بردار نیست! من به درک خودش رو مضحکه خاص و عام کرده!

سیدمصطفی خواست حرفی بزند که اجازه ندادم.

- این دختر اونی که شما می‌خواین نمیشه!

پدر نگاه ناباورش را منی که گستاخانه این حرف را زده بودم داد. مادر حلقه‌ی اشکی در چشمانش درخشید و این شروع ماجرا بود!

سیدمصطفی قدمی جلو گذاشته و عین همیشه مهربان گفت:

- دخترم تو خسته‌ای برو فعلا استراحت کن.

چشمانم را خالی از حس کرده و پوزخندی به سید زدم. از کجا معلوم پشت محبت او هم بهنوش‌خانمی پنهان نباشد؟!

نگاهم را باز هم گستاخ کرده و به چشمان پدر دوختم.

romangram.com | @romangram_com