#آخته_پارت_138


سپس رفت. نفسی از هوای غم‌آلود شهر گرفتم و به سمت خانه به راه افتادم.

باز هم این کوچه با نگاه مردمش، با حس تأسف‌شان، با غم این پیاده رو، باز هم منم و این کوچه‌ی غریب! تمام این شهر مرا آن نمی‌بیند که هستم. هر کس ایده‌ای از من در ذهنش ترسیم می‌کند و داستان ادامه می‌یابد. قضاوت آسان‌تر از درک موقعیت است! این حقیقت هرچند تلخ در هر روزم نفوذ کرده.

به پشت در حیاط رسیدم با دم و باز دمی عمیق وارد شدم. پدر و مادرم همراه با سیدمصطفی و بهنوش‌خانم در حیاط نشسته بودند. با بسته شدن در پدر برخاست و با صدای نسبتا بلند گفت:

- می‎ذاشتی یه هفته از مریضیت بگذره، همین دیشب بود از تب می‌سوختی!

سیدمصطفی برخاست و دست پدر را کشید. او را به نشستن دعوت کرد. مادر از ناراحتی دستانش را مالش می‌داد، این عادت همیشه‌اش بود!

بهنوش خانم نگاهی متأسف نثارم کرد و رو گرفتـ انگار نمی‌خواست برای دیدنم مجبور به استخفار شود!

پدر اما تحمل نکرد و بار دیگر خطابم قرار داد.

- بس نمی‌کنی؟! هان؟ به والله خستم کردی... کی تموم می‌کنی؟

صدایش را بلندتر کرد و ادامه داد.

- وقتی من مردم؟!


romangram.com | @romangram_com