#آخته_پارت_137
- الان که کاری نکردیم که میترسی؟
کمربند را باز کردم و گفتم:
- دیگه از چیزی نمیترسم!
- پس چیه؟!
نگاهم را به چشمان عسلی رنگش دادم و گفتم:
- نمیخوام از امروز اعمالم پای کسی دیگه نوشته بشه!
اخمی روی صورتش نشست و گفت:
- که اینطور، ولی واقعا موافقت کردی برای فرزان کار کنی؟
سری به نشانه تایید تکان دادم و از ماشین پیاده شدم. با دست اشاره کردم سریعتر برود.
شیشه ماشین را پایین داد و گفت:
- خوشم میاد جون نداری حرف بزنی اون وقت پا شدی اینور و اونورم میری!
romangram.com | @romangram_com