#آخته_پارت_136
ضربهای به فرمان زد و گفت:
- تو آدم نمیشی!
سرم را به شیشه زدم و چشمانم را بستم. چشمانم میسوخت، بازشان کردم و دستی به پیشانیام زدم تب داشتم. بیخیال به رو به رو خیره شدم که باز ریحان به حرف آمد.
- لیلی یه چیز میگم دیگه بعد از اون خفه میشم!
نگاهی حوالهاش کردم و گفتم:
- اگه واقعا خفه میشی بپرس!
لبانش را بالا فرستاد و زیر لب ایشی گفت.
- مریضیت ربطی به این پسر ارزشیه نداره؟
درست به هدف زد! چه میگفتم؟! از رفتنش یا از حسی که نمیدانم در چند روز از کجا آمد یا نه از حرفهای محبتآمیز مادرش که مرا امروز باز هم راهی بیرون از خانه کرد؟! سکوت ریحان باعث شد جوابش را ندهم و در سکوت مسیر را طی کنیم.
قبل از ورود به کوچه گفتم متوقف شود. ریحان به سمتم برگشت.
romangram.com | @romangram_com