#آخرین_شعله_شمع_پارت_3

-دختر، پدریه دیگه....
دلم گرفت. تو این هفت هشت سال، دایی پدری رودر حق من و توکا تموم کرده بود....
صدامو بلندتر کردم که زندایی بتونه صدامو بشنوه....
-حامد کی بر می گرده؟چیزی بهش نگفتید که؟
طول کشید تا جوابشو بشنوم. با یه لیوان آب پرتقال به سمتم اومد. کنارم نشست و بی رمق گفت:( نه نگفتم...نمی تونم بگم .نه به اون نه حتی به این دو تا....مگه میشه اصلا به کسی گفت...)
دلم نمی خواست بحث های قدیمی دوباره سر باز کنه.
-نگفتید حامد کی برمی گرده؟
-دیروز تماس گرفت ، گفت تا سه روز دیگه کارش تموم میشه...می گفت جنسهای صاحب کارش تو گمرگ بندر گیر کرده...پیِ اوناست...
اخمهاش تو هم گره خورده بود...حرفی روی دلش بود که هی تا سر زبونش میومد اما دوباره عقب می نشست...
-زندایی چیزی شده؟
-نه مادر..چی بشه آخه؟
-راجع به توکاست؟ هاله ؟ یا حامد؟
-نه عزیزم چی می خواد بشه آخه استراحت کن....داروهاتو خوردی؟
-زندایی خواهش می کنم ...یه چیزی می خواین بگید ولی نمی گید ...جریان چیه؟
کمی دست دست کرد و بعد گفت:(می دونی که به بچه ها گفتم رفتی آپاندیستو عمل کنی ..یعنی به حامد هم همینو گفتم....اما...اما موندم جریان اون همه پولو چه جوری می خوایم توجیه کنیم ....)
نفس نگرانمو رها کردم و با لبخندی کنج لبم گفتم:( همین زندایی؟؟)
-کمه به نظر تو.؟؟؟...آخه دختر، من یه معلم باز نشسته ام با چندرغاز حقوق....دایی ت هم خدابیامرز یه کارگاه خیاطیداشت که به یمن شیرین کاری های حامد فروخت و شازده به اسم سرمایه گذاری ،دو روزه همشو تو این شرکتهای هرمی دود کرد و رفت...داییت موند و خونه نشینی و دو سه تا سکته ناقص و بالاخره یه سکته کامل...
نفسی تازه کرد و ادامه داد:( مردم نمی گن این دختر جوون از کجا اینهمه پول آورده؟؟ نمی گن اون که تا دیروز با پولتدریس خصوصی داشت اموراتشو به زور می گردوند چی شد یه دفعه از این رو به اون رو شد؟)
-زندایی جون! کدوم پول؟ از این رو به اون رو شدن نداره که...تو این زمونه مگه 40 -50 تومن پول زیادیه؟؟
-واسه امثال ما که حقوق یه سالمون به زور به هفت هشت میلیون می رسه، زیاده!
-مطمئن باشید کسی قرار نیست چیزی بفهمه...
-غریبه ها نفهمن...حامدو چیکار کنم که بدتر از اون عموی خیر ندیده ش شکاک بار اومده...تره به تخمش می ره حسنیبه باباش! اونوقت این شازده راست راست پا گذاشته جای عموی خدا بیامرزش که تا بود خون زنشو تو شیشه کرده بود.حالا هم ، تیر و ترکه ش شده بلای جون من و شماها...فردا هم بلای جون زنش!..تا نفهمه چه خبره ول نمی کنه...
-میگم وام گرفتیم
-از کجا...آخه کجا اینقدر وام میده...
- میگم از خونواده پدریمون بهمون ارث رسیده...
-اینکه بدتره...نمی گه تا حالا کجا بودن...نمی گه اونا که بی خیالتون شده بودن از کجا سرو کله شون پیدا شده...
-اصلا بیخود کرده بخواد اینقدر پرس و جو کنه...مهم اینه که این دو اتاق بالا رو براش خالی می کنیم تا اونم با خیال راحت دست زنشو بگیره بیاره...دیگه چی می خواد از جون ما....
-فدات بشم....فدای هر دوتون بشم که به خاطر این خیر ندیده شرمنده تون شدم
-زن دااااییی!! ما همیشه زیر دین شماییم ...چه حرفیه آخه...
-بلند شم برم....تو هم بخواب یه کم...می رم پایین ..دو سه ساعت بخواب...بیدار شدی یه تک زنگ بزن نهارتو بیارم بالا...تا اون موقع اون ووروجکها هم اومدن دیگه....یه فکری هم می کنیم بعدا...بخواب عزیزم....
-باشه چشم...ممنون....
کیسه داروهامو زیر و رو کردم....منتظر داروهای عجیب غریب بودم اما فقط آنتی بیوتیک و مسکن بود...یکی از مسکنها را بالا انداختم( لاتی شده بودم واسه خودما!! بالا انداختم!!).
ساعدمو روی چشمهام گذاشتم و فشار دادم.عادت داشتم .انگار اینطوری روی دغدغه های ذهنم خطی به حجم ساعدم می انداختم و می تونستم بخوابم.
-الهی من فدات بشم ..چه زود برگشتی؟ بچه ت کو که الهی خاله فداش بشه..

romangram.com | @romangram_com