#آخرین_شعله_شمع_پارت_2

خواستم خم بشم تا اون آبی پخش و پلا روی زمینو بردارم و به سرم بکشم اما زخم تازه ام مانع میشد.
-بذار خودم بهت بدم..
-لازم نیست میتونم خودَ...
اما می دونست که حرف مفت زده ام. به سمتم اومد و شال رو برداشت و بی حوصله و بی توجه به دستهایم که معطل گرفتنش بودند ، روی سرم انداخت.
-بریم تو ماشین، بر می گردم باقی وسایلتو میارم.
-وسیله ای ندارم
-چه بهتر!...هر چی خرت و پرته بذار همین جا بمونه می ندازن سطل آشغال...
با قدمهای آهسته به سمت در رفتم.
-پرستاره نگفت منتظرمید..می گفت یه ماشین منتظرته که...
حرفمو قطع کرد.
-از بس عنق بود نمی گذاشت آدم حرفشو کامل بزنه! خودم می رسونمت ..سر راه هم باید یه سری دارو و خرت و پرت برات بگیرم که زودتر سرپا شی ....
-لازم نیست ..هر چی لازم باشه خودم می گیرم...
-کاش سفارش می کردم تو اتاق عمل ، یه دو سانت هم از زبونت بر می داشتن!
نگاه تندی بهش انداختم. حس کرد اما به روی خودش نیاورد.
**********
-خدا ذلیل کنه این پسرو ...ببین چه به روزمون آورده!
انگار داشتم کوه می کندم.به نفس نفس افتاده بودم تا خودم رو تو رختخواب بی رنگ و روی این سالهایم جابجا کنم.
-نفرین نکنید زندایی جون...تقصیر اون چیه...
-خدا ذلیلش کنه...برم برات یه کم آب میوه بیارم...به خدا نمی دونستم امروز مرخص میشی...هاله می گفت تا چند روزبستری هستی...و گرنه خودم میومدم دنبالت نه اینکه این مردک دراز زیر بازوتو بگیره بیاره...خدا رحم کرد حامد خونهنبود و گرنه واسه همینم کلی دادار دودور داشتیم...
-بشینید زندایی من الان چیزی میل ندارم
بی حال و اخمو نشست.
-حالا می خوای چیکار کنی عزیزم؟
-فعلا که دراز به دراز خدمت شما هستیم.
به زحمت لبخندی گوشه لبش نشست.
-خدای من شاهده که همیشه خواستم خدمتگزار خوبی برای شما باشم...از پوست و خونم نیستید ولی جگر گوشمید..هم تو، هم توکا...ولی انگار موفق نبودم....
تیله های قهوه ای چشمهاش برق گرفت و سریع سرشو پایین انداخت. به زحمت سر جام نشستم و دستاشو گرفتم...
-زندایی توروخدا نگید...چندساله زحمت من و توکا رو دوش شماست...شما هم می تونستی مثل بقیه قبولمون نکنید یا جدامون کنید ولی نکردید با تمام مشغله هایی که داشتید ما رو روی تخم چشمتون نگه داشتید...دیگه وقتش بود ما هم کم کمزحمتو کم کنیم...زندایی به من نگاه کنید بیست و ششو رد کردم ...خرس گنده ای شدم واسه خودم...توکا هم همینطور...اونم سال بعد کنکور داره ...هاله و حامد هم بزرگ شدند ..می بینید بچه های دیروز دیگه بچه نیستند...دیگه وقتشه روی پای خودمون بایستیم...شما هر کاری باید می کردید ، کردید اونم به بهترین نحو...
حرفهام فایده نکرد. قطره اشک مهربونیش چکید.
-من به حضور شما عادت کردم ...دلم طاقت دوری نداره....
-زندایی حالا که ما هم دور نشدیم...بعدشم دور نمیشیم......بیخ ریش خودتیم!
-بلند شم...بلندشم برم تا اینجارو سیل برنداشته..
-راستی زندایی جون، هاله و توکا کجان؟ امروز که مدرسه ها تعطیله..پنجشنبه ستا...
-رفتند بهشت زهرا...می دونیکه عادت دارند هر پنجشنبه برن سر خاک داییت...دو ساله گذشته اما هنوز دل نکندن این دخترا....
به سمت آشپزخونه می رفت که آه کشید...

romangram.com | @romangram_com