#آخرین_شعله_شمع_پارت_294
گردنش را به سمت من چرخوند.
-عشقتو ازت می دزدم...
نگاه نمناکم گرد شد.
-شده به زور بگیرمت می گیرم...شده تمام کشورهای دنیا رو بگردم ، می گردم و تموم پروفسورهای ژنتیک را به خدمت بگیرم ، می گیرم و تو رو صاحب سالم ترین بچه عالم می کنم ...
قطره اشکم چکید...نفهمیدم از ترس هوار هواری بود که به سرم کشیده بود یا از صداقت و لطافت بی منطق ترین اما شیرین ترین جمله ای بود که آروم و مطمئن کنار گوشم نجوا کرده بود.
نگاهش را از من گرفت و چشمهاشو بست و آروم زمزمه کرد
-تموم لج بازیها و ناز و عشوه ت را نقدِ نقد و یکجا می خرم...تمام باید نبایدهای روحت رو یکدل و یک کیسه می کنم و به دوش می کشم...اما بودنم رو به نفست گره می زنم ، به سرنوشتت... اسمت ، روحت و جسمت رو مال خودم می کنم...می خوای بذار به پای خودخواهیم..مهم نیست...یعنی اینقدر در نظرت لکه لکه ام که یه لکه اضافی ، وجود گل آلودم را نه پاک می کنه نه مخدوش تر! ...به پای هر چی می خوای بذار، هر اسمی می خوای روش بذار ولی کم لطفی نکن و بگو که عشقم رو باور داری، بی انصافی نکن و بگو کنارم قرار داری و آروم...بازی نکن و بگو پشت رنگ بی تفاوت صدات ، با دلت یکرنگی ، بگو ترلان...
ساکت شد..چشم انتظار حرفی بود که تا پشت نگاهم میومد ، اشک می شد و می لغزید و فرار می کرد.
نگاهش دوباره به سمتم چرخید؛ مصمم و مطمئن!
بلند شد و آروم کنارم نشست. هنوز گوشه تخت پهنش، امن ترین نقطۀ احساسی ام بود.
-تو هنوز به من جواب مثبت نداده بودی، که جواب اون آزمایش کوفتی اومد...تو هنوز درگیر مراسم طلوعی بودی و هنوز به خواستن من مصمم نبودی که اون اتفاق افتاد..منصف باشی می بینی که من پَسِت نزدم..من فقط حرفمو پس گرفتم بدون اینکه از جوابت مطمئن باشم یا اصلا بین من و طلوعی یکیو انتخاب کرده باشی...
نفسی گرفت . نگاهش لحظه ای صورت خیسم را ترک نمی کرد.
اینبار کم جون تر ادامه داد:( اگه اینجوری هم نمی تونم غلط اضافه م رو توجیه کنم بیا یه جور دیگه به قضیه نگاه کن:...من تورو پس نزدم...من خوشبختی محض و تضمینی م رو پس زدم ..من دنیامو پس زدم.بگذار به حساب جهالتم بگذار به حساب نابلدیم .اما به حساب دلم نذار..)
گردنش به سمتم کج شد و با حالتی که تو تمام مدت آشناییمون حتی نمی تونستم تصور کنم چه برسه به دیدنش، با لحنی فوق العاده معصوم و دلنشین اضافه کرد:(من و ببین...من و ببین و باور کن که همیشه در نهایت صداقت به تو و زندگی م عشق می ورزم)
سرش بیشتر به سمتم خم شد طوریکه قلب تپنده و ناارومم ، ریتم تندتری برداشت و عضلاتی که قلب بی قرارم را احاطه کرده بودند، به حرکت افتادند و قفسه سینه م زیر بار اینهمه ترانه بی قافیۀ عاشقونه به جزر و مد افتاد.
-رفتارهای غلط و ناخواسته م، هر توجیه و هر دلیلی داشت به کنار، اما منکر صداقت احساسم نسبت به خودت نمی تونی بشی، می تونی؟
اینرا گفت و ناغافل دستم را گرفت و پشت دستم را ب*و*سید .
-همراهم باش
بلند شد.
بی اختیار دستم را جمع کردم و جای ب*و*سه ش را مثل یک عتیقه قیمتی ،پشت کمرم مخفی کردم.
نفسم یکی در میون می زد . از شدت گرما و حرارت ، پوست صورتم و حتی ریشه به ریشه موی سرم می سوخت.
رگه های شیطنت دوباره میون نگاهش نشست...نفسش را رها کرد و با تیزبینی گفت:( این سرخ و بنفش شدنت رو به پای جواب مثبتت بذارم؟)
لبم مثل دو لایه پلاستیک داغ روی هم چسبیده بود و تکون نمی خورد.
یکبار دیگه مقابلم خم شد...دستم را از پشت کمرم بیرون کشید و از روی تخت پایین آورد.
مقابلش ایستادم..وجود مسخ شده ام مقابل عظمت احساس اون ناچیز بود.
صورتم را بالا نگه داشت و زمزمه کرد:( امروز میریم محضر ، برگه های آزمایشو می گیریم و فردا بعدازظهر عقد می کنیم...تو کنارم میشینی و سومین بار بله می گی ...من کنارت می شینم و تا آخر عمر، هر بار که نگاهت می کنم به انتخابم بله می گم...)
نفهمیدم کدوم روح و کدوم جسم و کدوم عقل اجازه گشایش صادر کرد و لبم به خنده دار ترین و البته به جا ترین حرف ممکن باز شد.
-من هنوز شناسنامه م نیومده ها!
خندید...ساده و مردونه...
-اون با من
با لکنتی که منشاءی جز هیجان خالص و مثبت نداشت گفتم:( تا..تازه...نگفتم...که میام..)
نگاه رسوا و بی تابم را با نگاه خاص و خریدارش درنوردید و ادامه داد:( اگه واقعا مخالفی،اگه می تونی این صداقت چشماتو مخفی کنی و اگه نمی خوای فردا کنارم باشی ، از همین الان به فکر نقشه فرار باش چون به طور حتم تو و عشقت رو می دزدم و به سرنوشت خودم پیوند می زنم...می خوای بدزدمت یا خودت ...)
این ثانیه ها چه بی پروا و بی فکر میل پرواز داشتم و چه دخترونه دلم همراه و چه زنونه دلم همسر و چه مادرونه دلم قرار و تعلق می خواست...
نتونستم در برابر شیرینی و صداقت حرفهاش دووم بیارم و بی تفاوت باشم..یکبار به حرف دلم گوش کردم و میون آغوشش خزیدم. هق زدم...اشک ریختم...
romangram.com | @romangram_com