#آخرین_شعله_شمع_پارت_293

-یه خرده...
-سرُم قبلیت آرام بخش بود...
و همزمان گوشی را روی سینه م گذاشت...
-هنوز هم تپش قلب داری..اگه بخوای می تونم یه ارام بخش برات بزنم و راحت تر بخوابی.
-ساعت چنده؟
-دوازده ظهر
متحیر ابرویم بالا پرید.
-سرمت خواب اور بود...
-دیگه نمی خوام بخوابم
سری تکون داد و از کنارم بلند شد..روح طوفانی ِ پشت ظاهر آرومش را حس می کردم. می دونستم منتظره تا با کوچکترین نسیمی ، طغیان کنه.
-امشب میریم خونه ت..وسایلتو جمع می کنیم..فردا تمام اثاثیه ت را به خونه پدری م منتقل می کنیم.
برای اعتراض لب باز کردم اما کلید خروش طوفان خاموشش زده شد و قبل از اینکه حرفی از دهنم خارج بشه با فریادش تمام وجودم را لرزوند.
-یا همین که من گفتم..یا همین الان عقدت می کنم و این خراب شده رو می فروشم و یه واحد بزرگتر می خرم و میریم زندگیمونو شروع می کنیم...شیرفهم شد؟
و منتظر چشم به نگاه متحیرم دوخت که آبستن اشک بود...منتظر بود..منتظر بود تا با کوچکترین هجایی که از دهنم خارج میشه فریاد دومش را بر سرم هوار کنه.
-خونۀ من امنه لازم به این...
فریاد دومش باعث شد ناخوداگاه گوشهامو میون انگشتهام مخفی کنم.
-هیچ جا امن نیست...می دونی چرا؟
به سمتم خیز برداشت طوریکه بی اراده به انتهایی ترین قسمت تخت پناه بردم .
روی تخت زانو تا کرد و به سمتم خم شد. انگشتش را مقابل صورتم تکون داد.
-چون تو یه آدم ساده و زود باوری! پیرمون دراومد تا به پلیس ثابت کنیم دختری که کفشش رو لای در گذاشته و با میل خودش رفته به آغوش فساد، گول خورده و از روی سادگیش رفته و شاکیه ، نه متهم!
صداش پایینتر اومد و ادامه داد:( هیچ جا امن نیست؛ چون منم یه احمقم..چون بوی خطرو حس کردم ولی رفتم...)
صداش لحظه به لحظه افول می کرد.
-رفتم تا مبادا به جبروت دخترانۀ خانوم بر بخوره و با حضورم معذبش کنم..منِ احمق رفتم...
قفسه سینه ش زیر بار طوفانی که روحش را تسخیر کرده بود ، بالا و پایین می شد.
از مقابلم عقب کشید و پایین رفت. .
-مُردم و زنده شدم تا بفهمم سالمی و آسیبی ندیدی...مردم و زنده شدم تا اون در کوفتیو از جا بکنم و ببینم تو هنوز سر پایی و هنوز روحتو نکُشتن!..اما مُردم وقتی بدنتو رو سنگ آشپزخونه پیدا کردم..مُردم...مردم چون بدتر از هر عذابی ، نبودنت بود...مردم چون فکر کردم ماورای تموم بدبختی هایی که می تونست درگیرمون کنه، از دست دادنت آخرِ خطه و نقطه سر خطی براش وجود نداره..
ناگهانی و دوباره به سمتم قدم برداشت و مقابلم خم شد و از نزدیکترین فاصلۀ ممکن ، غرید:
-تو چطور متوجه مستی اون ه*ر*ز*ه نشدی؟ چطور حرفشو باور کردی؟
آب خشک گلوم را پایین فرستادم.
-من ..من تو دل خواب از کجا باید می فهمیدم مسته آخه؟
-آخه لعنتی اگه ..اگه ما دیرتر رسیده بودیم....
مثل کوهی که فرو بپاشه عقب کشید و عاجز و درمونده روی زمین نشست.
خودش را عقب کشوند و سرش را به دیوار تکیه داد و با چند نفس عمیق به ثانیه های سرزنشم فرصت عبور داد.
-ترلان من بدون تو از بین می رم ...اما عشقتو گدایی نمی کنم...

romangram.com | @romangram_com