#آخرین_شعله_شمع_پارت_292
یکبار دیگه تمام قدرتم را به خیال نعره ، جمع کردم اما فقط خرناسه نامفهومی بود و بس!
با تمام هیکلش وجودم را محصور کرد و طوری میون آسمون و کف ، نگهم داشت که با تسلط بیشتری محتویات لیوان را تو حلقم فرو کنه.
-اه تف رو روحت...بکش بالا دیگه این کوفتیو ...
و...و قصه م رو به افول بود و نهایت توانم رو به سقوط که ؛ صدای وحشتناک و ناگهانی کوبش و شکستن چیزی و ول شدن دست ارسلان !
سقوطم به اعماق سرامیکی آشپزخونه و همهمه ای که از دل گرم ِ خون جاری شده از سرم، راه گرفت و میون گوشم پیچید !
صدای یا حسین یا حسین گفتن زنی !
و در نهایت نعرۀ یا خدا گفتن و فریاد های غضب آلود محبوب ترینم، آخرین خاطره هولناک اون شبم شد.
********
هنوز میون آسمون و زمین معلق بودم و هنوز عضلات تنم منقبض ِ رهایی بود که نجواهای دلنشینی ، نگاه چرخون و چشمهای هراسونم را بیدار کرد.
-عزیزم...عزیزم..خوبی؟ ...
این زن نامرتب و آشفته، عجیب شبیه زنی بود که در خاطراتم ، به عنوان دیکتاتوری خاکستری رنگ ثبت شده بود و الان...
-تو خونۀ هومنی..یادت میاد؟
از هجوم درد تیزی که بالای پیشونیم نشست اخمهام گره خورد.
-عزیزم..سرت یک شکاف جزئی برداشته...اورژانس اومد بخیه ش رو زد و پانسمان کرد و رفت..چیزی یادت میاد؟
نگاهم به سرعت خیس شد و بدنم لرزید...
-نترس عزیزم..جات امنه..همه کاب*و*ست تموم شد..خداروشکر به موقع رسیدیم..خداروشکر..
از صندلی مقابلم بلند شد و روی تخت نشست.
-می دونم نمی تونی به این زودیها حضورم روقبول کنی ترلان، اما باور کن که من همینم...روراست و بی شیله پیله...تو هم صافی ...اینقدر مثل همیم که هیچکدوم نتونست برای به دست آوردن دل اون یکی ، به مصلحت نقش بازی کنه...عزیزم...من هر چی هستم مادرم با تمام دغدغه هاو نگرانی هام..حالا هم اگه اینجام، به حکم غریزۀ مادری م بود که دلم تپید و نگرون همراه هومن شدم...برای تو...دلنگرون برای عروسک معصوم هرمزخان..برای دخترک مهربون خودم...برای تو ترلان...گذشته را بریز دور..حتی چند ساعت قبل را بریز دور و آروم بگیر...
مادرانه وجودم را به آغوش کشید و در حالیکه ننو وار تکونم می داد زمزمه کرد:( گریه کن دخترم..گریه کن..بذار آروم شی..بذار ترست اشک بشه و بریزه بیرون..ولی دیگه جای نگرانی نیست...خدا رحم کرد...همه شونو فرستادیم گوشۀ بازداشتگاه....بد شد...شلوغ شد..درگیری شد ...همسایه ها خبر دار شدند..هومن لت و پارشون کرد...پلیس رسید..آبروی اون خانوم ستوده بداقبال رفت اما ..تموم شد...)
می لرزیدم و بی وقفه اشک می ریختم و عطر تن زنی را که مادرانه ب*و*سه بر سرم میزد و مادرانه لالایی مهر و امنیت نجوا می کرد به مشام می کشیدم .
نمی دونم چقدر تو اون وضعیت بودیم که آروم آروم تمام اتفاقات بعد از کوبیدن وحشتناک در و باز کردنش توسط عماد گیج و منگ و شکستن میزو شیشه و خرت و پرت سر راه ِ رسیدن به منو تعریف کرد و من گلوله گلوله اشک ریختم.
-مامان اجازه میدید؟..می خوام معاینه ش کنم...
صدای خسته ،بی نهایت جدی و ناگهانی ِهومن ، بدنم را تکون داد ، طوریکه فرح با اعتراض گفت: (یه اِهنی تولوپی! ترسوندی بچه رو)
و آروم از میون آغوشش جدام کرد و با لبخند اطمینان بخشی کنار کشید و گوشه اتاق ایستاد.
-مامان لطفا بیرون باشید
-همینجا راحتم
-مامان! خواهش می کنم
ابرویی بالا انداخت و به سمت در رفت و در حالیکه از اتاق هومن خارج می شد ، آروم گفت:( ناراحتش نکنیا..این طفل معصوم یکبار قبض روح شده و برگشته!)
در را پشت سر فرح کیان بست و کنارم نشست. حس گ*ن*ا*هکاری را داشتم که در مقابل قاضی ایستاده، سر خم کرده بودم و از نگاه سختش فرار می کردم و عجیب دلم یک دل سیر تماشای امنیت حضورش را می خواست.
دستگاه فشار را دور بازوم بست و کلافه یقۀ آویزون و تاریخی م را از روی شونه م بالا کشید.
کارش با دستگاه فشار تموم شد و بدون اینکه سکوت زجر آورش را بشکنه ، آروم لبه باند روی سرم را بالا زد و لحظه ای بعد به جای اولش برگردوند.
-سرت درد می کنه؟
بالاخره سد مقاومت چشمهای بی نهایت دلتنگم شکست...انگار تو تمام ثانیه های پراسترس شب گذشته ، سالها منتظر هومن بودم...هر ثانیه م سالی گذشته بود و ناخواسته دلم پناه آغوشش را طلب می کرد.
نگاهم به صورتش افتاد.
romangram.com | @romangram_com