#آخرین_شعله_شمع_پارت_291

و رو به ارسلان ادامه داد:( چه غربتی بازی هم در میاره...انگار دختر پیغمبره! ) و دوباره رو به من به انتها رسیده ادامه داد:( یه بار که حیات بریزه دیگه برات راحت میشه..همه کارا اینجوری ان! یه بار حیای دروغ گفتنت بریزه میشی دروغگوی حرفه ای..اینم همون قدر ساده ست.!)
سد ِچشمهای وحشتزده م شکست و سیلاب راهی شد.انگار تازه مغزم بیدار شده بود و تازه عمق فاجعه را باور کرده بود...بیدار و هوشیار تا ته قصه را خوندم و خون به جوش افتاده ام ، یخ زد.
از تقلا افتادم و نصف تنم لمس شد .طوریکه ارسلان دستش را از روی دهنم برداشت و متعجب گفت:( چی شدی عمو؟!! زنده ای؟)
خواستم از فرصت پیش اومده استفاده کنم و با ته مونده های نیروم برای نعره زدن خیز برداشتم اما چیزی شبیه زوزه ای دردناک از میون حلقم خارج شد و پشت بندش قهقهه مستانه ای که پر از رگه های متعفن نامردی بود، گوشم را خراش داد.
-بیا اول یه دور با هم بر*ق*صیم...عماد بزن اون گیتار بی صاحابتو ..حال بده یه کم دیگه نفله!
حالا که از تقلاهای بی فرجامم و صدای خفه شده م آسوده شده بود ، پاهامو روی زمین گذاشت و حلقه دستش را تنگتر کرد و به سمت دیگه ای کشوند.
-بیا افتخار بده یک کم بر*ق*صیم دیگه ترلان خانومی
از بوی تعفن نفسش عق زدم..
سرش به سمت گردنم کشیده شد و برای بار دوم عق زدم.
هنوز لبهاش به پوستم نخورده بود که برای بار سوم عق زدم.
-اووه چته تو هم؟ ما آب شنگولی خوردیم، عقشو این می زنه
دستش را کمی شل کرد و من فرصت کردم سرم را به عقب بکشونم...
پسر جوونی که به اسم عماد خونده بود ، گیتار را برنداشته زمین کوبید و به سمتم پا گرفت.گیلاسی به دست داشت و به سمتم گرفت.
-بیا اینو بخور گرم بشی و یک کم واسه ما حرکات موزون بیای این وسط...
نگاه وحشتزده م تا نگاه خون آلودش بالا اومد...
نفر سومی که با تندیس زیبای کنارش مشغول بود، معترض و کشدار غرید:
-فکر کنم زیاد شعله نگاه کردینا! این دختره نه مثل اون دختره گوشت آلوده نه تو مثل جبارسینگ عددی هستی عماد! ولش کن بذار تا از شدت ر*ق*ص بو گند عرق نگرفته حالشو ببریم بابا
و قهقه ای بی دلیل و رعشه برانداز که پشت بند دیالوگ مزخرفشون روونه فضا شد و دلم را از بُن کَند.
و من هنوز زنده بودم و زنده زنده تو آتیش توهم و مستیشون می سوختم.
ومن زنده بودم!!
هنوز یک سمت بدنم لمس بود و سمت دیگرم می لرزید؛ از بهت ، از وحشت ، از عاقبتی که دیر یا زود نصیبم می شد..صورتم زیر اشک داغ چشمهام می سوخت. از بی پناهی می سوخت ..
ته دلم زار زدم...یا خدا....آخر قصۀ من اینجا نباشه..
دست ارسلان دوباره دور بازوهام حلقه شد و از محاصرۀ جوونی که گیلاس به دست روی بدنم سایه وحشت انداخته بود بیرون کشیده شدم و به آغوش مرگ افتادم.
-نر*ق*صیدی که...بیا ببرمت یه شکلات مخصوص بهت بدم..
توانایی ایستادن نداشتم.حتی توانایی جیغ زدن هم نداشتم...
-چته؟چرا ولویی ؟ چیزی نزدی هنوز به بدن که!
چیزی از میون جیبش بیرون آورد چیزی شبیه قرص...ته مونده توانم به فنا رفت و میون آسمون و فضا معلق شدم.
-چقدر سبکی تو دختر یک کم غذا بخور!سوء تغذیه می گیریا
پس نمرده بودم..پس میون دستهای اون لاشخور در حال چرخیدن بودم...لبهام به قدری می لرزید که حتی نمی تونستم ناله کنم.
باورش سخت بود زنی مثل ستوده پسری به این اندازه نابود داشته باشه...باورش سخت بود..سخت و دردناک و سخت تر از اونها حماقت منِ ساده دل ِ زود باور بود که افسوسش هم ثمری نداشت..دیگه نداشت..
به سمت آشپزخونه رفت...قرص را میون آب انداخت و بدن لرزونم را روی کانتر تکیه داد و لیوان را به سمتم دهنم فشار داد.
-بزن حالت جا بیاد اونوقت خودت پا می دی!
مثل موشی که میون پنجه های گربه اسیره دست و پا زدم و سرم را به عقب کشیدم تا لیوان از لبم فاصله بگیره.
-بخور دیگه لعنتی

romangram.com | @romangram_com