#آخرین_شعله_شمع_پارت_290

راست تر نشست ومصمم گفت:( خب چرا نیاوردیش اینجا؟چرا خودت نموندی اونجا اصلا؟)
-می دونید که اینجا راحت نیست..اونجا هم که اگه می موندم، اون نمی موند
از روی تخت پایین اومد و بی مقدمه گفت:( کلید خونتو داری؟)
-آره..
-بلند شو هومن!..دل منم به شور انداختی...بلند شو با هم بریم اونجا..منم میام که یه دفعه از دیدنت نترسه...
حمایت باور نکردنی فرح کیان ، مثل جرقه، باروت دلشوره و ترسم را منفجر کرد و بی درنگ پریدم و به سمت حیاط سرازیر شدم.
دگمه های پس و پیش مانتو و شال نامرتب ِ مرتب ترین زنی که تا حالا دیده بودم ، مطمئنم کرد همپای دلم بی قراره.
-خوابزده نشه؟نترسه یهو؟
دستش رابه نرمی روی دستم گذاشت.
-روشن کن...نگران نباش..آروم میریم تو و خیالمون که راحت شد همونجا می خوابیم.بیدارش نمی کنیم..
********
ترلان
-ارسلان..
صدای خفه و شوکه ام به گوش خودم هم نرسید.
-چه لقمه ای این همسایه تون بوده و رو نمی کردی!
-الان دیگه همسایمون نیست..مهمونه...
-لاله طرف؟
-انگار مجسمه ست
نگاهم ، قلبم ، اعصاب حرکتی م همه و همه در ثانیه ای قفل شده بود.حتی نمی تونستم از منظره مشمئز کنندۀ روبروم چشم بردارم.
دو تا مرد تنومند و نیمه پوشیده همراه دختری بی نهایت زیبا که راضی و خشنود به این سو و آنسو می خرامید .
کنارۀ گوشم با نفس گرم ارسلان ، گر گرفت.
-زنده ای ترلان خانومی؟ خشکت زده انگار! منتظر بودی ننه منو این وسط دراز به دراز ببینی که خدا قسمت کرد و دو تا غِلمان این وسط دیدی!
دستش که دورم حلقه شد تمام جریان خونم به سمت سرم بالا کشید و با تمام قدرت فریاد ...
فریادم میون دست پهن و متعفنش خالی شد و به جایی نرسید.
-هیش!! آروم..یه شبه دیگه هزار شب نمیشه که...بذار دو سه تا پیک بزنی و دو سه تا نقل و نبات بندازی بالا تو هم سرِ کیف میای
از روی زمین بلند شدم و نهایتِ تقلای انگشتهای دستم که دور ملحفه گره خورده بود ، در مقابل دستهای ورزیده ارسلان هیچ شد و ملحفه رها شد.
-اوو...چه تن و بدنی زیر اون ملافه چپونده بودیا..حیف نبود؟
همون تی شرت یقه باز و شلوار چسبونی که زیر شلوارلی ام پوشیده بودم ، برای حریص ِ عوضی و نامردی مثل ارسلان در حکم گیپور بدن نما بود.
به حکم غریزه و نه به حکم عقل ؛ که مغزم تو هیاهوی این فاجعه تعطیل بود، دست و پا زدم و سعی کردم صورت و بازوهاشو با ناخنهام خراش بدم اما طوری منو گرفته بود که دستم روی هوا بی ثمر و مضحک تکون می خورد.
میون دستهای ارسلان به سمت دو شیطان دیگه پرواز می کردم؛ پروازی به انتها!
-اینو نگهش دارید برم براش قاقالی بیارم راه بیفته!
دخترک نیمه پوشیده لبخندی تحویلم داد و رو به مرد کنارش گفت:(اینو واسه چی کشیدید اینجا دیگه..کلی زحمت کشیدیم بدون سروصدا مهمونیمون را برپا کنیم این جوجه می خواد با جیغ و داد کارمونو سخت کنه!)
رو به من که هنوز معلق میون دستهای ارسلان بودم کرد وهنوز زیر بار این خفت زنده بودم ، با کرشمه زمزمه کرد:
-باراولته؟..اولش سخته فقط..دو تا قرص که بندازی بالا راحت ترم میشی...تازه اینا حرفه ای ان!

romangram.com | @romangram_com