#آخرین_شعله_شمع_پارت_289

بعضی از هالوژنها را که ملی خانوم به عمد به خاطر من روشن گذاشته بود ، خاموش کردم و از پله ها بالا رفتم.
در اتاقم را باز کردم..اما در کمال تعجب متوجه شدم در قفله!
قفل در ، ناخوداگاهم را به خونه م و میون اتاق نیمه تاریک ترلان برد...دلشوره عجیبی که از ساعتی قبل به جونم افتاده بود دوباره سر باز کرد...کاش می گفتم در اتاقش را قفل کنه...کاش نمی گفتم زنجیر پشت درو نندازه...
نفس عمیقی کشیدم و سری به اطراف تکون دادم تا ذهنم را از این خزعبلات نگران کننده خالی کنم و همزمان به سمت اتاق فرح رفتم.
وقتی هنوز تو همین خونه زندگی می کردم گاهی از این کارها می کرد و اینطوری بهم می فهموند که کارم داره.
با تردید از اینکه خوابه یا بیدار ، در اتاقش را آروم کوبیدم.
-بیا تو بیدارم
وارد شدم .
روی تختش نشسته بود و جدول حل می کرد؛ یکی از محبوب ترین سرگرمی هاش!
-کجا بودی؟
پوفی کردم.
-اول سلام..چرا تا این موقع بیدار موندید مامان؟..کم خوابی براتون ضرر داره!
-هر چی سن بالاتر میره همون اندازه هم خوابت کمتر میشه..تو که بهتر باید بدونی!
-کاری داشتید با من؟
از کنارش کلید اتاقم را برداشت و به سمتم گرفت.
-بیا بگیر
به سمتش رفتم و روی مبل چوبی و کوتاه کنار میز توالتش نشستم.
-چی شده مامان؟
کلید را از دستش گرفتم.
جدول را کنار گذاشت و گفت:( نظرم عوض شد.)
متعجب و سوالی نگاهش کردم.
-تمام شب گذشته و تمام امروزو فکر کردم...کمکت می کنم....همین فردا صبح شال و کلاه می کنم و گل و شیرینی می گیرم و میرم سراغ ترلان...اگه لازم باشه به خاطر تو به دست و پاش میفتم تا بله را بگه...قبل از عید هم عروسیتون را راه می ندازیم.
با سوءظن نگاهش را جستجو کردم.
-چی شده آخه؟
-هیچی..مگه باید چیزی بشه...من خودم نفهمیدم که چطور پای سفره عقد نشستم و چطور عاشق مردی شدم که ندیده و نشناخته به زور انداختن تو جوونی و رختخوابم...ولی می خوام بچه هام بفهمن...حالا که یه دختری پیدا شده که دل این پسر سخت گیر و بدعنقم را برده ، کمکش می کنم...همین! خیلی ساده ست نه فرمول شکاف هسته اتمه و نه موشک هوا کردن...درسته من یه جوری رفتار کردم و می گردم که انگار قراره سه هزار سال دیگه زندگی کنم ولی از کجا معلوم ؟ اومدیو شب خوابیدم و بیدار نشدم...چی از این بهتر که خیالم راحت باشه که پسرم سرش رو کنار دختری می ذاره که براش جون می ده که هوای پسرمو داره...که پسرم تنها نیست...همین..فکر کن یه روزه متحول شدم که البته اگه قادر به تجربۀ حس مادری بودی می فهمیدی مادرا وقتی پای منافع پسرشون میاد وسط از بارباپاپا هم منعطف تر شکل عوض می کنن!
لبخندی زدم و جوابی ندادم.
-فکر می کردم خیلی خوشحال میشی
-خوشحال شدم
مدتی صورتم را زیر و رو کرد و با تردید و احتیاط پرسید:( چیزی شده هومن؟..دعواتون شده باز؟)
-نه..نه..
صورتم را بالا گرفت و میون نگاهم زل زد.
-یه چیزی هست..نگاهت قرار نداره
نفس حجیم و گیر کرده میون ریه هامو بیرون دادم.
-امشب با هم رفتیم بیرون..به زور البته کشوندمش از خونه بیرون...کلیدشو جا گذاشت خونه..بردمش خونه خودم...الان اونجاست...ولی.نمی فهمم چرا..یه دلشوره عجیبی دارم..شاید به خاطر ارسلان باشه..پسر همسایه مون.. تقریبا اهل همه چی هست ولی تا حالا ندیده م به اعضای ساختمون اهانتی بکنه..ولی امشب...نمی دونم ..ولی دلم اونجاست...

romangram.com | @romangram_com