#آخرین_شعله_شمع_پارت_288

نفس آسوده ای کشیدم و در را تا نیمه بستم و بی صدا از آپارتمان خارج شدم...
هنوز در آسانسور کاملا باز نشده بود که صدای خنده و گپ زدن یه عده تو پارکینگ توجهم را جلب کرد.
از آسانسور پیاده شدم و سینه به سینه ارسلان شدم که همراه دو تا هیکل پرورش اندامی، خوش و بش می کردند.
-اِ..سلام مجدد...
ناخوادگاه اخمهام گره خورد. حس بدی تار و پودم را در برگرفت.
-خانم ستوده شیفتن امشب آره؟
-اره دکتر جون...معرفی می کنم آیدین و عماد ..از بچه های باشگاه..ایشونم دکتر کیان..دوست و همسایه خوبم...
به اجبار دستی تو دست هم فشردیم.
از کنارشون فاصله گرفتم تا سوار اسانسور بشند که نگاهم به بطری های میون دستشون افتاد. اخمهام بیشتر گره خورد و بدون ملاحظه گفتم:( مهمونی گرفتی امشب؟)
از دوستهاش فاصله گرفت و به سمتم اومد و آروم گفت:( شما هم بیا دکتر جون...جمعمون فعلا مردونه ست..البته قراره دو سه تا خوشگلم هم به جمعمون اضافه بشه...ولی خب قطعی نیست هنوز)
صورتم جمع شد و قبل از اینکه جوابی بدم، گفت:( ولی انگار خودتون مهمون داشتید امشب..ترلان خانومو می گم...)
از لای دندونهای چفت شده م گفتم:( شما خوش باش)
و به سرعت به سمت ماشینم رفتم و با سرعت بیشتری از پارکینگ خارج شدم.
**********
ترلان
نمی دونم ساعت چند بود و کجا بودم اصلا ، که با صدای کوبیده شدن مداوم در از خواب پریدم..تو نگاه اول میون فضای تاریک یک اتاق آشنا نیم خیز شده بودم و در حالیکه صدای در لحظه به لحظه بلندتر می شد ، هوشیاری منم بیشتر میشد.
آروم از میون تخت بیرون خزیدم .سردم بود و ملحفه تخت را دورم پیچیدم و در حالیکه پاهام از لمس سرامیکهای سرد خونه ، مور مور میشد به سمت در رفتم و از چشمی در بیرون را نگاه کردم.
هیبت ارسلان و چهره بهم ریخته ش نگرانم کرد. آروم در را باز کردم.
-ترلان خانوم تورو خدا کمک کنید
-چی شده؟
-مامانم.مامانم حالش خوب نیست
هراسون و دلنگرون گفتم:( دکتر خونه نیست آخه..)
-می دونم..دیدم ماشینش نیست
نگاهش به خون نشسته بود..انگار گریه کرده بود...روی پا بند نبود و به زحمت خودش را سراپا نگه داشته بود. مستاصل و لرزون گفتم:( به اورژانس زنگ زدید؟)
-توروخدا بیاید بالا..تا برسن مامانم از دست رفته
سری تکون دادم و گفتم:( باشه..یه چیزی تنم کنم بیام..شما برو..)
با لحن خاص و کشداری که نمی فهمیدم به سبب حال خرابشه یا چیز دیگه ، گفت:( بیان توروخدا)
ملحفه را بیشتر دور خودم پیچوندم و کفشم را لای در گذاشتم و با همون پای برهنه به حالت دو دنبالش روونه شدم.
در را هل داد و داخل شدم.....
در بسته شد و ....
نفسم گیر کرد.
***
هومن
یکی دو ساعتی را بی هدف ، تو بیمارستان چرخیدم و بعد از اون روونه خونه شدم..ماشین را توی حیاط انداختم و بی صدا وارد خونه شدم. فضای نیمه تاریک و ساکت خونه نشون دهنده خواب عمیق ساکنینش بود.

romangram.com | @romangram_com