#آخرین_شعله_شمع_پارت_287
بی اختیار اخمهام گره خورد و معترض به ارسلان توپیدم:( حواست کجاست پس تو؟)
به جای ارسلان ، ترلان بهت زده و عجولانه گفت:( تقصیر من بود حواسم نبود ندیدمشون!)
ارسلان کاملا از چهارچوب آسانسور خارج شد و در حالیکه نگاهش از ترلان کنده نمی شد ،با شرمساری گفت:( شرمنده...ببخشید..)
با اینکه می دونستم بی احتیاطی از ترلانه ، اما کوتاه نیومدم .
-بیشتر دقت کن!
-بله چشم...با اجازه تون ..شب به خیر
سری تکون دادم و سوار آسانسور شدم.
-تو هیکل به اون گندگی رو ندیدی!؟
سری به بالا تکون داد و حرفی نزد.
شدیدا خواب آلود و خسته بود.
-حواستو یک کم بیشتر جمع کن
انتظار نداشتم جوابی بده ولی ناگهان نگاهش به تلاطم افتاد و شاکی گفت:( چی شده حالا مگه؟؟ یه برخورد جزئی و تصادفی بود، مگه غیر اینه؟ اینهمه حساسیت و اخم و تَخمو نمی فهمم!)
برای لحظه ای خلع سلاح شدم..خودم هم علت اینهمه حساسیت را نمی فهمیدم..تنها چیزی که می فهمیدم این بود که حس بدی به جونم افتاده بود و ناخواسته دلم بیراه می رفت؛ چیزی شبیه دلواپسی یا دلشوره..شاید هم بدبینی!
قبل از اینکه بخوام جواب بدم در باز شد و زودتر از من پیاده شد.
در آپارتمان را باز کردم و به عادت همیشه اول خودم وارد شدم و چراغها رو روشن کردم و با یک نظر اجمالی از عادی بودن اوضاع اطمینان حاصل کردم...حسم حس پیش قراولی بود که برای حفظ امنیت همراهانش پیش قدم میشد...یک عادت خونوادگی که از بابام به ارث برده بودم!
خودشو روی کاناپه راحتی و محبوبم رها کرد و نشست.
-چیزی می خوری برات بیارم؟
-نه...فقط یه پتو به من بده بذار همینجا بخوابم...
-بلند شو برو تو اتاق سابقتون بخواب..وسایلش همونطوری سر جاشه!
-نه نه ..تکون بخورم خواب از سرم پریده..شما هم زودتر برو دیگه.
شاکی و دست به کمر بهش زل زدم.
-چیه؟! نکنه قرار نیست برید!
-شما راحت باش من دارم میرم...گرسنه اینا نیستی که؟
-نه..فقط خوابم میاد برو توروخدا دیگه
-یه مدت خونه نبودم، .هیچی تو یخچالش پیدا نمی کنی...صبح برات وسایل صبحونه میگیرم میارم..البته صبح زود؛ قبل از اینکه برم بیمارستان...کلیدو با خودم می برم که صبح بیدارت نکنم..این قفل پشت درو ننداز..منظورم اون زنجیریه ست..باشه؟
سری تکون داد و سرش را رو دسته کاناپه گذاشت و مچاله شد و چشمهاشو بست.
-اینجا هم نخواب بلند شو برو رو تختت...بدن درد می گیری صبح!
بدون اینکه تغییر وضعیتی بده ، زیر لب گفت:( خوبه همینجا..برو)
-بلند شو تا خودم بغلت نکردم
چشمهاشو به سرعت باز کرد و وقتی نگاه مصمم را دید ، با غرولند بلند شد و به سمت اتاق رفت.
-بعضی از لباسهایی که براتون گرفته بودم و نبردید ، هنوز همونجاست..اون پالتوی سیاهو از تنت بکن
بعد از اینکه چند ده دقیقه ای توی خونه چرخیدم ، آروم به سمت اتاقش رفتم تا مطمئن بشم مرتب و راحت خوابیده.
در بسته بود و احتمال زیادی می دادم از داخل قفل کرده باشه. به آرومی امتحان کردم و در باز شد و همزمان با باز شدنش حس خوب معتمد بودن میون رگهام جریان گرفت...از اینکه دختری مثل ترلان کنارم احساس امنیت می کرد ناخواسته و به حکم یک قانون نانوشته به مرد بودنم افتخار می کردم.
بدون اینکه چراغ خوابی روشن بذاره تو تاریکی محض خوابیده بود. با باز گذاشتن در باریکه نوری به اتاقش رسید.شال و پالتو و شلوارش گوشه ای افتاده بود و پتو را تا زیر چونه ش بالا کشیده بود و به پهلو خوابیده بود.
romangram.com | @romangram_com