#آخرین_شعله_شمع_پارت_286
-باشه..پس کلی خرید داریم ...عجله کن..خوب شد که قصد خرید نداشتی حالا!
سری تکون داد و خواست به راهش ادامه بده که دستش را گرفتم.
شاکی نگاهم کرد.
بازومو به سمتش گرفتم و گفتم:( اگه قراره مثل یه جنتلمنِ احمق برای یه دختر خوشگل پول خرج کنم، خرج داره! ) و با چشمم به دستهاش اشاره کردم.
تعللش باعث شد نگاه خندونش را شکار کنم...دست دلش رو بود و خبر نداشت !
دستش را دور بازوم حلقه کرد و با جدیت گفت:( نترس جناب جنتلمن پولتو بر می گردونم...)
-ترلان
بلافاصله و شاید از روی عادت گفت:(خانوم سالاری!)
توجهی نکردم..همراهی با دختری که مدتها خاص ترین تندیس دلنواز و روحنواز شب و روزم بود ، به اندازه ای قلبم را آروم می کرد که تند باد لج بازی های دخترانه ش ، اثری بر روانم نداشت.
-ترلان!بارزترین خصوصیت تو ، صداقت چشمهاته...تا دلت می خواد افسار دلم رو به هر طرف که می خوای بکشون ولی من کوتاه بیا نیستم چون دارم عمق نگاهتو می بینم خانوم خوشگله!..مگر اینکه...
ناخواسته صدای رسا و سرزنده م گرفت..گلو صاف کردم و ادامه دادم:( مگر اینکه نتونی از خیر مادر شدنت بگذری و با این دلیل و برهان ، ردم کنی)
انگشتهای دستش که دور بازوم پیچ خورده بود، سخت تر شد..اما جوابی نداد.
********
مثل یه دختر بچه مظلوم که بعد از کلی ورجه وورجه از حال رفته، پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود . سرش را به شیشه تکیه داده بود و آروم و منظم نفس می کشید .
رفته رفته از هیاهوی خیابونها کم می شد و فروشگاه و پاساژها یکی یکی بسته میشد.
با تمام بی میلی ش برای خرید ، اینقدر منو اینور اونور کشونده بود که اگه ذات مهربونش را نمی شناختم فکر می کردم به عمد پای آسیب دیدۀ منو نشون کرده..اما میفهمیدم که داره دیوارهای دورش را آگاهانه و تعمدی خراب می کنه و در مقابل نفس بی تفاوت این روزهایش می ایسته.
ماشین را داخل پارکینگ بردم و پارک کردم.
آروم به سمتش چرخیدم.
ملاحت چهره ش به قدری وسوسه کننده بود که با تمام وجود خواستمش.
خم شدم و صداش کردم.
-ترلان..ترلان...
سرش را با تعلل از تکیه به شیشه بلند کرد و با اخم ظریفی که میون پیشونی ش نشسته بود نگاهم کرد.
-بلند شو خوش خواب خانوم! رسیدیم
پاهاشو صاف کرد و در حالیکه کش و قوسی به بدن خشک شده ش می داد ، گفت:( اینجا کجاست دیگه؟)
-تو اینجا رو نمیشناسی یعنی؟!!
در کسری از ثانیه اخمش غلیظ شد و با اعتراض گفت:( واسه چی اومدیم اینجا؟؟)
درو باز کردم و در حالیکه پیاده میشدم ، گفتم:( چون جنابالی کلید ندارید...شبو اینجا بمون فردا میریم دنبال کلید ساز...) پیاده شدم و در را بستم.
معترض و مبهوت نشسته بود و معلوم بود قصد تکون خوردن نداره.
در را باز کردم و آروم گفتم:( تو شب اینجا بمون..منم میرم خونۀ پدری م...)
هنوز مردد و اخمو نگاهم می کرد.
-می خوای ببرمت خونه زندایی اینا؟...ولی اونجا خیلی دوره ..نصفه شب می رسیم و شاید خواب باشن...
پوفی کرد و به کندی پیاده شد و خمیازه کشون به سمت آسانسور رفت.
لبخند رضایتی زدم و دنبالش روونه شدم.
به محض اینکه در آسانسور باز شد خواب آلود و البته طلبکار خودش را داخل آسانسور انداخت که ناگهان با هیکل مردونه ای برخورد کرد و هوشیار تر عقب پرید.
romangram.com | @romangram_com