#آخرین_شعله_شمع_پارت_285

تند تند ارقامی را پشت سر هم ردیف کرد ...سیوشون کردم و پرسیدم:( اسمت چیه راستی؟)
-ابولفضل..ابولفضل ایوانکی
لبخندی زدم و مردونه دست دادم و ازش فاصله گرفتیم.
-می خوای چیکار کنی؟
با تعجب به سمتم چرخید.
-منظورم اینه که قراره با اون قطره اشکی که توی چشمهات لونه کرده ، چیکار کنی؟
به سرعت چشمهاشو محکم مالید .
-شما می خوای چیکار کنی؟
دستم را تو جیب کتم کردم و گفتم:( اون کاری که باید همه بکنند...مسئولیتی که همه نسبت به هم داریم و همه هم فراموش می کنیم...در حد وسعم بهش کمک می کنم..درسش را ادامه بده..خرج دو نفر آدم قانع و کم توقع کمرم را خم نمی کنه...فقط می خوام حمایتش کنم..همین)
-تا حالا چند بار از این کارها کردید؟
-برای چی اینو می پرسی؟
-اول جواب منو بدید
-چند باری...حتی یکی از بچه ها الان دانشجوی پزشکیه..گاهی هم می بینمش..برای چی پرسیدی؟
سنگین و گرفته گفت:( اولین بار که با من روبرو شدید به خاطر لباس و سر و وضعم تحقیرم کردید..یادتونه؟ اون آدم با این آدم اصلا قابل مقایسه نیست)
دستم را دور بدنش با فاصله حصار کردم تا از میون جمعیت رد بشیم و در حالیکه پشت سرش قرار گرفته بودم، آروم گفتم:( قبلا هم گفتم..اونروز می خواستم به یه طریقی ذهنت را مشغول خودم نگه دارم..اینطوری بیشتر مطمئن می شدم که احتمال تماس گرفتنت بیشتره...ولی به خاطرش ازت معذرت می خوام...صد مرتبه معذرت می خوام...قبوله؟)
سری به بالا و پایین تکون داد.
-وقتی اینهمه بچه بی سرپرست و بدسرپرست تو کشورمون هست چرا مردممون که ادعای مهربونی و مریدیِِ مردِ یتیم نوازی مثل علی(ع) را دارند باید دغدغه نداشتن بچه داشته باشند؟
آروم از میون باریکه پاساژ عبور کردیم و وارد محوطه وسیعتری شدیم. کنارش قرار گرفتم و گفتم:( از شعار تا عمل فرسخ ها فاصله ست...) خواست حرفی بزنه که بی مقدمه دستش را کشیدم و به سمت بوتیک زنانه ای بردم.
-بیا امشب از خیر آنالیز جامعه مون دست برداریم و یک کم بخندیم...مثل همه آدمهای اطرافمون...بیا یک کم لذت ببر...بیا فراموش کن که کمتر از دو ماه پیش چه نعمتی کنارمون بود و حالا نیست..بیا دختر جون..بیا منِ پیرمردو هم سر حال بیار..
با سماجت گفت:( من نه قصد خرید دارم نه اصلا پولی همراهمه که...)
چنان تند و تیز نگاهش کردم که حرفش را نصفه نیمه قورت داد.
-فرض کن یه چَپه پولَم همراهت بود، خب که چی؟ من می ذاشتم تو حساب کنی؟!!
طوری نگاهم کرد که فهمیدم کاملا تسلیم شده و می دونستم منشاء این استراتژی ، خستگی از جدل و کَل کَلی بود که دو سه روز اخیر درگیرش بود.
-می دونید، من یک کفش پاشنه ده سانت بنفش، یک مانتوی بنفش، دو تا کیف لیمویی و بنفش و شال لیمویی می خوام..
نگاهش اینقدر جدی و سخت بود که مجبور شدم چند ثانیه ای کنکاشش کنم.
-دیگه چی علیاحضرت؟
-برای توکا و دادیار هم می خوام عیدی بخرم..یک تی شرت مارک دار واسه دادیار...اووم..یه ساعت مارکدار برای توکا...
خم شدم و به چهره بی نهایت جدی و جذابش خیره شدم.
-فقط برای توکا و دادیار؟
-نه....خب..
از اینکه منو یادش مونده بود، خرسند شدم و لبخند زدم.
-چی می خوای برای من بخری؟
-برای شما؟؟؟ کی گفت برای شما می خوام عیدی بگیرم...منظورم زندایی و هاله بود..
قفسه سینه م از باد غرور خالی شد.

romangram.com | @romangram_com