#آخرین_شعله_شمع_پارت_284
-هر چند از شلوغی اصلا خوشم نمیاد اما این تب و تاب و تکاپوی دم عید سرحالم می کنه
آهی کشید و زیر لب گفت:(کاش همه سرحال باشن) و همزمان نگاهش به سمت پسر بچه ای افتاد که ترازویی کنارش گذاشته بود و با صدای پسرونه ش، مردونه داد می زد و مشتری جذب می کرد.
-کاش این روزها هیچ کسی شرمنده نشه
به سمت پسر بچه کشیده شدیم .
-چند میگیری جوون؟
نگاهش از خوشحالیِ جذب مشتری برق زد.
-دو تومن!
-چه گرون!
-هزار تومنش عیدیه دیگه !
روی ترازو رفتم و بدون اینکه بذارم نگاه کنجکاو ترلان ، موفق بشه از ترازو پایین پریدم.
-حتما داری..دارید چاق میشید، نه؟
داشتم کیفم را از میون جیبم بیرون می کشیدم و در همانحال گفتم:( دو دفعه دیگه با یه خوش خوراکی مثل تو برم شام بخورم حتما چاق تر هم میشم)
اخمهاشو جمع کرد:
-از صبح هیچی نخورده بودم!
یک پنجاهی از میون کیفم بیرون کشیدم و به دست پسر بچه دادم.
-بقیه ش عیدی ت
چشمهاش از خوشحالی درخشید.
-این خیلی زیاده آخه..
-مدرسه میری؟ با کی زندگی می کنی؟
-تا دوم بیشتر نتونستم برم...مامانم سرطان گرفت و مرد...قبلا خیاطی می کرد...مجبور شدم برم دنبال پول دراوردن...با مامان بزرگم زندگی می کنم
-چند سالته؟
-ده سال
-خونه ت کجاست
-خاوران..
نفس سنگینش رها شد طوریکه به سمتش چرخیدم.
-حالت خوبه ترلان؟
سری تکون داد .
کارتم را بهش دادم و گفتم:(خاوران تا اینجا خیلی راهه...امشب زودتر برو خونه...فردا هم به این شماره زنگ بزن...شماره خودمه...اسمم اینجا هست می تونی بخونی؟)
با دلخوشی سری تکون داد.
-آره آقا شاگرد اول کلاسمون بودم..معلومه که می تونم بخونم..بعضی شبها هم که ننه م پا درد داره کتاب حافظ یادگار بابامو بر می دارم و اینقدر براش می خونم تا خوابش ببره...
دستی به سرش کشیدم و خم شدم و شونه های نحیف اما مردونه ش را ب*و*سیدم.
-یادت نره به من زنگ بزنی...منتظرما...خودتون تلفن دارید؟
-نه..ولی همسایه مون داره...
-می تونی شماره شو به من بدی؟
romangram.com | @romangram_com