#آخرین_شعله_شمع_پارت_283
-تقصیر تو و زورگویی های توئه..شمائه یعنی!
نمی فهمیدم چرا ولی حس خوبی داشتم.
-باید یه کلید ساز پیدا کنم
با اینکه پیدا کردن کلید ساز در کمتر از نیم ساعت هم ممکن بود با ناراحتی ساختگی گفتم:( کلید ساز!! این موقع شب و این موقع سال؟!)
کلافه به اطراف چشم چرخوند و مستاصل به دیوار پشت سرش تکیه داد.
-کاش اونروز کلیدو از توکا نمی گرفتم
-تو چیکار کردی؟ کلیدو واسه چی از توکا گرفتی؟
-اینا مثلا تازه عروس دوماد بودنا!! نشسته بودن ورِ دل من و نمی رفتن سر خونه زندگیشون...هم بیرونشون کردم هم کلیدو به یه بهونه ای ازش گرفتم که هی را به راه قِل نخوره بیاد اینوری!
با حفظ همون ژست ناراحت و ساختگی گفتم:( کار اشتباهی کردی ..وگرنه الان میرفتیم و کلید خونه را ازش می گرفتیم!)
نگاه خوشرنگ و نگرانش به زیر افتاد.
-خب حالا غصه نخور یه فکری براش می کنم...
سرش به سرعت بالا اومد. نگاهش بلافاصله نور گرفت و امیدوار شد.
وجودم پر از لذت و شعف شد..این دختر ، این دختر سرسخت و لجوج هنوز هم به من اعتماد داشت...هنوز هم به حرف من امید می بست...
بی اختیار دستش را گرفتم و به راه کشوندمش .تلاش مختصری برای جدا کردن دستش کرد اما بی ثمر بودو هم قدم شدیم.با تمام وجودم اسمش را به زبون آوردم.
-ترلان!
حس کردم عضلات دستش منقبض شد.
-خانوم سالاری!
به عمد با لحن خاصی گفتم:( ترلانی!)
جوابی نداد اما نفسش را به بیرون فوت کرد.
-به نظر تو با این مشکلی که دارم کسی پیدا میشه که بخواد با من زندگی کنه؟
از سوال صریح و بی مقدمه م جا خورد .طوریکه گردنش را به سمتم کج کرد و نگاهش را تا روی چشمهام وسعت داد.
-یه سوال دوستانه ست...مثل یه دوست جواب بده!..نزدیک دو ماهه که دغدغۀ شب و روزمه...
با صدای گرفته ای جواب داد:( نمی دونم چرا ، ولی عادت کردیم به هر ازدواجی به چشم راه اندازی دستگاه تولید مثل نگاه کنیم...هنوز یاد نگرفتیم که همه زنها و مردها قرار نیست موجوداتی شبیه خودشون تولید کنند..نمی دونم شاید اشتباه می کنم ولی از نظر من فلسفۀ ازدواج تعلقی همراه با آرامشه ..تعلق به مرد یا زنی که ازبین چند میلیارد بشر روی زمین برای تو مقدر شده...)
لحظه ای سکوت کرد واضافه کرد:( گاهی زن و مردها طوری از ازدواج کردن و یا ادمه زندگیشون با طرف مقابل- به خاطر بچه- سر بازمی زنن که انگار از اول طرفو با بچۀ تو بغلش پسندیده بودند که حالا به خاطر نبودش ، عقب می کشن!!..از نظر من این کار از ادمهایی برمیاد که سطح جهلشون به اندازه عرب جاهلیته!..)
ایستاد و سعی کرد دستش را از میون انگشتهای تنیدۀ من خارج کنه..موفق نشد. سرش را بالا گرفت و مختصر گفت:( جواب دوستانۀ من : نداشتن بچه برای خیلیا کاب*و*سه اما خیلی ها حاضرند این کاب*و*س را در مقابل چشیدن شیرینی بیداری و امنیت آغوش همسرشون تحمل کنن..)
به زحمت دستش را رها کرد و به راهش ادامه داد. اگه تو صداقت و صراحتش شک نداشتم این جواب لفافه پیچ ، را به منزلۀ جواب مثبتش تلقی می کردم و تمام..اما می فهمیدم که هنوز به جای خودش جواب نداده.
قدم تند کردم و خودم را بهش رسوندم. لجوجانه دست سردش را میون انگشتهام کشیدم و همراهش شدم.
-بریم تو این پاساژه
مختصر جواب داد:( قصد خرید ندارم)
-ولی من دارم..تو هم ویندوشاپینگ کن!
-حوصله ویترین گردی ندارم..مخصوصا تو این شرایط
و به دست اسیر شده ش اشاره کرد.
-باشه بیا..آزاد.
به سمت پاساژ کشوندمش و دستش را رها کردم.
romangram.com | @romangram_com