#آخرین_شعله_شمع_پارت_282
به ظرف مقابلش نگاه کردم...لبخند زدم؛ حتی تو غذاخوردنش هم صادق بود! گرسنه بود و ظرف را برق انداخته بود، بدون ادا بازی و عشوه های مربوط به کلاس و پرستیژ!
-چیزی می خوای بگم برات بیارن؟
چشمهای خاموشش به سمتم چرخید.
-دارم می ترکم!
-دوست داری یک کم پیاده روی کنیم؟
-باید پیاده روی کنم...مثل خرس خوردم ...
-نوش جونت
مبلغی روی فاکتور گذاشتم و بلند شدم.
دستم را به سمتش گرفتم و آروم گفتم:( خانوم خرسه افتخار می دن کمکشون کنم بلند شن؟)
برقی از میون نگاهش رد شد اما بی تفاوت گفت:( خرسها با مارها میونه خوبی ندارن) و بلافاصله بلند شد و از کنارم گذشت.
برای لحظه ای عضلاتم منقبض شد اما همون برق نگاه سانسور شده ، لبم را به لبخند محوی باز کرد.
من اگه از پس رام کردن این دختر سرسخت و خواستنی برنمیومدم که کلا از دنیای مردونگی م استعفا می دادم!
میون همهمه و آمد و شدهای سرخوشانۀ اسفند ماه ، کنارش رسیدم و همقدمش شدم.
-خرید عید کردی؟
مزخرفترین سوالی بود که می تونست قفل سکوتش را بشکنه، اما برای شروع ، تناسب خوبی با فضای اطراف داشت.
شونه ای بالا انداخت و دستهاشو میون جیب پالتوش مخفی کرد.
-انتظار دارید بگم نه و فورا انگ افسردگی بهم بچسبونید یا نه، فقط یه سوال دهن باز کن بود؟
سرسخت تر از قبل شده بود و با قدرت تمام روزنه های نفوذ به روحش را بسته بود.
مثل خودش بی ملاحظه و صریح گفتم:( خوشم نمیاد با آدمی که مثل افسرده ها نگاهش خاموشه و به لبش قفل زده هم قدم بشم...خواستم حرف بزنی فقط)
انتظار داشتم در مقابلم به جوش و خروش بیفته اما لبخند زد و با لحن شیرین ِ غیر قابل انتظاری گفت:(از اینکه بدونم راهی هست که بشه تورو عذاب داد، استقبال می کنم!)
متحیر گفتم:( یعنی الان قراره صم و بکم قدم بزنیم آره؟)
سری به بالا و پایین تکون داد.
ابرویی به معنای فهمیدن بالا انداختم و قبل از اینکه به پیاده روهای پر رفت و امد تر شهر قدم بگذاریم ، گفتم:( دستهاتو از جیبت درآر...ممکنه بهت تنه بزنن نتونی تعادلت را حفظ کنی)
بدون اینکه جوابی بده، یکی از دستهاشو بیرون آورد . با حالت تذکر دهنده و سمجی گفتم:( هر دو تا)
ساده و مختصر جواب داد:(کیف دستم نیست ..دوست ندارم دستام ول و ویلون آویزون باشن)
خواستم حرفی بزنم که ناخوادگاه شوکه و مبهوت ایستاد.
-چی شد؟
نگاهش بی تاب شد و لحظه ای بعد غمگین و عاجز.
-کیفمو نیاوردم
-یعنی چی؟ خب معلومه که نیاوردی!
-نه..یعنی کلید خونه مون اون تو بود!
ناخواسته صورتم با لبخند پلیدی شکفته شد.
-حقته!
نگاه عاجزش به سمتم چرخید.
romangram.com | @romangram_com